خلفای راشدین : گروه پویان فر،مفیدی،وارثی،سلمانیان/کلاس دوم ب

خلافت ابوبکر

اما و الله لقد تقمصها ابن ابى قحافة و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى،ينحدر عنى السيل و لا يرقى الى الطير.
(نهج البلاغه خطبه شقشقيه)
على عليه السلام هنوز از غسل و تكفين جسد مطهر پيغمبر اكرم فارغ نشده بود كه كسى وارد شد و گفت يا على عجله كن كه مسلمين در سقيفه بنى ساعده جمع شده و مشغول انتخاب خليفه هستند.على عليه السلام فرمود سبحان الله!اين جماعت چگونه مسلمان ميباشند كه هنوز جنازه پيغمبر دفن نشده در فكر رياست و حب جاه هستند؟هنوز على عليه السلام سخن خود را تمام نكرده بود كه شخص ديگرى رسيد و گفت امر خلافت خاتمه يافت،ابتداء كار مهاجر و انصار بنزاع كشيد و بالاخره كار خلافت بر ابوبكر قرار گرفت و جز معدودى از طايفه خزرج تمام مردم با وى بيعت كردند.
على عليه السلام فرمود:دليل انصار بر حقانيت خود چه بود؟عرض كرد چون نبوت در خاندان قريش بود آنها نيز مدعى بودند كه امامت هم بايد از آن انصار باشد ضمنا خدمات و فداكاريهاى خود را در مورد حمايت از پيغمبر و ساير مهاجرين حجت ميدانستند.
على عليه السلام فرمود چرا مهاجرين نتوانستند جواب مقنعى بانصار بدهند؟عرض كرد جواب قانع كننده انصار چگونه است؟
على عليه السلام فرمود:مگر انصار فراموش كردند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله دفعات زياد مهاجرين را خطاب كرده و ميفرمود كه انصار را عزيز بداريد و از بدان آنها در گذريد،اين فرمايش پيغمبر دليل اينست كه انصار را بمهاجرين سپرده است و اگر آنها شايسته خلافت بودند مورد وصيت قرار نميگرفتند بلكه پيغمبر مهاجرين را بآنها توصيه ميفرمود.
آنگاه فرمود:مهاجرين به چه نحو استدلال كردند؟
عرض كرد سخن بسيار گفتند و خلاصه كلام آنها اين بود كه ما از شجره رسول خدائيم و بكار خلافت از انصار نزديكتريم.
على عليه السلام فرمود:چرا مهاجرين روى حرف خودشان ثابت نيستند اگر آنها از شجره رسول خدايند من ثمره آن شجره هستم،چنانچه نزديكى به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دليل خلافت باشد من كه از هر جهت به پيغمبر از همه نزديكترم.
علاوه بر آيات قرآن و اخبار و احاديث نبوى در مورد خلافت على عليه السلام همين فرمايش خود او براى پاسخ دادن باستدلالات مهاجرين و انصار كه در سقيفه جمع شده بودند كافى بنظر ميرسد (1) .
بهر تقدير هنوز جنازه پيغمبر صلى الله عليه و آله بخاك سپرده نشده بود كه ابوبكر خليفه شد ولى در باطن خلافت وى هنوز تثبيت نشده بود زيرا گروهى از انصار و ديگران مخصوصا بنى‏هاشم با او بيعت نكرده بودند،عمر بابوبكر گفت خوبست عباس بن عبد المطلب را كه عم پيغمبر و بزرگ بنى‏هاشم است ملاقات كرده و او را بوعده تطميع كنى تا بسوى تو متمايل شود و از على عليه السلام جدا گردد،ابوبكر فورا عباس را ملاقات نمود و مكنونات خاطر خود را عرضه نمود ولى عباس پاسخ محكمى داد و گفت:اگر وجود پيغمبر موجب خلافت تو شده و تو خود را بدانحضرت منسوب كرده‏اى در اينصورت حق ما را برده‏اى زيرا پيغمبرصلى الله عليه و آله از ماست و ما باو از همه نزديكتريم و اگر بوسيله مسلمين خليفه شده‏اى ما كه جزو مسلمين بوده و مقدم بر همه آنها هستيم چنين اجازه‏اى بتو نداده‏ايم و آنچه را كه بمن وعده ميدهى اگر از مال ما است تو چرا آنرا تملك كرده‏اى و اگر از مال خودت است بهتر كه ندهى و ما را بدان نيازى نيست و اگر مال مؤمنين است تو همچو حقى را در اموال مردم ندارى.
على عليه السلام بر تمام اين صحنه سازى‏ها بصير و آگاه بود و علل وقوع قضايا را بخوبى ميدانست و ميديد كه اصحاب سقيفه مردم ساده‏لوح را چنين فريفته‏اند كه گوششان براى شنيدن حرف حق آماده نمى‏باشد و براى اينكه اين مطلب را به بنى‏هاشم و اصحاب خود روشن كند باتفاق فاطمه و حسنين عليهم السلام پشت خانه‏هاى مردم رفته و آنها را براى بيعت خود دعوت نمود ولى جز چند نفر معدود كسى دعوت او را پاسخ نگفت (2) .
اغلب مورخين نوشته‏اند كه على عليه السلام سه شب متوالى بر منازل مسلمين عبور فرموده و آنها را به بيعت خود دعوت كرد و حقوق خود را بر آنها شمرده و اتمام حجت نمود ولى اغلب روى از وى برتافتند و چون آنحضرت پاسخ مثبتى از آنها نشنيد بكنج منزل خود پناه برد.
از طرف ديگر عمر دائما بابوبكر ميگفت:تا از على بيعت نگيرى پايه‏هاى تخت خلافت تو مستقر و ثابت نميباشد بنابر اين مصلحت اينست كه او را احضار نمائى و از وى بيعت بگيرى تا ساير بنى‏هاشم نيز به پيروى از على بتو بيعت نمايند.
ابوبكر دستور داد خالد بن وليد باتفاق چند نفر از جمله عبد الرحمن بن عوف و خود عمر به سراى على عليه السلام شتافته و درب را كوبيدند و آواز دادند كه براى جلب آنحضرت بمنظور بيعت با ابوبكر آمده‏اند،على عليه السلام قبول نكرد و خالد و همراهانش را از ورود بمنزل ممانعت فرمود.
خالد بن وليد همراهانش را دستور داد كه عنفا وارد منزل شوند آنها نيزنيمى از درب را كندند و بعنف وارد منزل شدند (3) .
در اينموقع زبير بن عوام كه در خدمت على عليه السلام بود با شمشير كشيده آنها را تهديد نمود ولى دو نفر از پشت سر زبير را گرفته و سايرين نيز دور على عليه السلام را احاطه نمودند و در حاليكه بازوان او را بسته بودند كشان كشان پيش ابوبكر بردند،چون آنحضرت پيش ابوبكر رسيد فرمود اى پسر ابو قحافه اين چه دستورى است داده‏اى كه مرا با اين ترتيب باينجا آورند و با خاندان پيغمبر اينگونه رفتار كنند مگر دستورات آن بزرگوار را فراموش كرده‏اى؟
پيش از اينكه ابوبكر پاسخ گويد عمر گفت ترا بدينجا آورديم كه با خليفه رسول خدا بيعت كنى!
على عليه السلام فرمود اگر با منطق و استدلال سخن بگوئيد بهتر است پس اول بمن بگوئيد كه رمز موفقيت و غلبه شما بگروه انصار در سقيفه چه بوده و بچه منطقى آنها را قانع و مجاب كرديد؟عمر گفت بدليل برترى قريش بر ساير قبائل عرب و بعلت امتياز مهاجرين بر انصار و از همه مهمتر بجهت قرابت و نزديكى كه بشخص پيغمبر صلى الله عليه و آله داريم.
على عليه السلام فرمود من هم با همين منطق كه شما سخن گفتيد رفتار ميكنم و به زبان خود شما سخن ميگويم و با اينكه دلائل ديگرى نيز دارم،اگر شما بعلت قرابت و نزديكى برسول خدا صلى الله عليه و آله بر انصار سبقت جستيد و اگر ملاك خلافت خويشاوندى و نزديكى پيغمبر صلى الله عليه و آله است پس همه ميدانند كه من از تمام عرب به پيغمبر نزديكترم زيرا پسر عم و داماد او و پدر دو فرزندش ميباشم.
عمر كه ياراى جوابگوئى در برابر اين منطق نداشت گفت هرگز از تو دست بر نميداريم تا بيعت كنى!
على عليه السلام فرمود خوب با يكديگر ساخته‏ايد امروز تو براى او كار ميكنى كه او (خلافت را) بتو برگرداند بخدا سوگند سخن ترا قبول نميكنم و با او بيعت نمى‏نمايم زيرا او بايد با من بيعت كند سپس روى خود را متوجه مردم نمود و فرمود اى گروه مهاجرين از خدا بترسيد و سلطه و قدرت پيغمبر صلى الله عليه و آله را از خاندان او كه خدا قرار داده است بيرون نبريد بخدا سوگند ما اهل بيعت باين مقام از شما سزاوارتر و احقيم و شما از نفس خود پيروى نكنيد كه از راه حق دور ميافتيد،آنگاه على عليه السلام بدون اينكه بيعت كند بخانه برگشت و ملازم خانه شد تا حضرت زهرا عليها السلام رحلت فرمود و آنوقت ناچار بيعت نمود (4) .
اعتراض بعضى از صحابه بابوبكر:
چون خلافت ابوبكر استقرار يافت عده معدودى از صحابه در روز پنجم رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله متفقا در مسجد حضور يافتند و بنصيحت ابوبكر پرداختند،ابتداء ابوذر غفارى پس از حمد خدا و ذكر محامد پيغمبر صلى الله عليه و آله خطاب بابوبكر كرد و گفت:اى ابوبكر منصب خلافت را از على عليه السلام گرفتن موجب نافرمانى خدا و رسول ميباشد و شخص عاقل و مآل انديش سراى آخرت را كه‏جاودانى و لا يزال است بزندگى زودگذر دنيا نميفروشد و شما هم نظير آنرا از امم سالفه شنيده‏ايد،اين اقدام شما جز بزيان خود و مسلمين ثمره ديگرى بار نخواهد آورد و من اى ابوبكر از نظر مصلحت كلى اسلام اين سخنان را بتو ميگويم و اكنون تو در پذيرفتن آن مختارى.
پس از ابوذر سلمان و خالد بن سعد فضائل على عليه السلام و شايستگى او را بمقام خلافت بزبان آوردند و ابوبكر را از اين مقام غاصبانه بيمناك نمودند،آنگاه رو بمهاجرين و انصار كرده و گفتند كه موأنست مسلمين را بمنافات مبدل نكنيد و بخاطر هوى و هوس خود با دين و مذهب بازى مكنيد.
سپس خالد بن سعد بابوبكر گفت كه بيعت انصار با تو بتحريك عمر و در نتيجه اختلاف دو طايفه اوس و خزرج انجام شده است نه برضا و رغبت خود آنها و چنين بيعتى چندان ارزشى نخواهد داشت.
ابو ايوب انصارى و عثمان بن حنيف و عمار ياسر نيز بپا خاسته و هر يك در فضل و شرف و برترى و حقانيت على عليه السلام سخن‏ها گفتند و از فداكارى‏ها و جانبازيهاى او در غزوات ياد آور شدند بطوريكه ابوبكر تحت تأثير سخنان اصحاب و ياران على عليه السلام پريشان و آشفته خاطر شد و از مسجد خارج گرديد و بمنزل خود رفت و براى مسلمين بدين شرح پيغام فرستاد:اكنون كه شما را بر من رغبتى نيست ديگرى را براى خلافت انتخاب كنيد.
عمر چون انديشه و اراده ابوبكر را متزلزل ديد فورا بسراى وى شتافت و در حاليكه آشفته و غضبناك بود با او صحبت نمود و مجددا وى را بمسجد آورد و براى اينكه نيروى هر گونه مجادله و بحث را از مردم بگيرد دستور داد گروهى با شمشيرهاى برهنه در طرفين ابوبكر حركت كنند و اجازه ندهند كه كسى وارد بحث و گفتگو با ابوبكر شود،اين تدبير عمر براى بار دوم حشمت و شكوه ابوبكر را زيادتر نمود و ديگر كسى جرأت نكرد كه با وى بگفتگو پردازد.
احتجاج على عليه السلام با ابوبكر.
مرحوم طبرسى احتجاج على عليه السلام را با ابوبكر در كتاب احتجاج خودنقل كرده و ما ذيلا بخلاصه آن اشاره مينمائيم.
پس از آنكه امر خلافت بابوبكر قرار گرفت و مردم باو بيعت كردند براى اينكه در برابر على عليه السلام بر اين كار خود عذرى بتراشد آنحضرت را در خلوت ملاقات كرد و گفت يا ابالحسن بخدا سوگند مرا در اين امر ميل و رغبتى و حرص و طمعى نبود و نه خود را بدين كار از ديگران ترجيح ميدادم!

على عليه السلام فرمود در اينصورت چه چيزى ترا بدين كار وادار كرد؟

ابوبكر گفت حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود امت مرا خداوند بگمراهى جمع نميكند و چون ديدم مردم اجماع نموده‏اند من هم از قول پيغمبر صلى الله عليه و آله پيروى كردم و اگر ميدانستم كسى تخلف ميكند قبول اين امر نميكردم!

على عليه السلام فرمود اينكه گفتى پيغمبر فرموده است خداوند امت مرا بگمراهى جمع نكند آيا من نيز از اين امت بودم يا خير؟ (5) عرض كرد بلى.

فرمود همچنين گروه ديگرى كه از خلافت تو امتناع داشتند مانند سلمان و عمار و ابوذر و مقداد و سعد بن عباده و جمعى از انصار كه با او بودند آيا از امت بودند يا نه؟عرض كرد بلى همه آنها از امتند.

على عليه السلام فرمود پس چگونه حديث پيغمبر را دليل خلافت خود ميدانى در حاليكه اينها با خلافت تو مخالف بودند؟

ابوبكر گفت من از مخالفت آنها خبر نداشتم مگر پس از خاتمه كار و ترسيدم كه اگر خود را كنار بكشم مردم از دين برگردند!

على عليه السلام فرمود بمن بگو ببينم كسى كه متصدى چنين امرى ميشود چه‏خصوصياتى بايد داشته باشد؟

ابوبكر گفت:خير خواهى و وفا و عدم چاپلوسى و نيك سيرتى و آشكار كردن عدالت و علم بكتاب و سنت و داشتن زهد در دنيا و بيرغبتى نسبت بآن و ستاندن حق مظلوم از ظالم و سبقت (در اسلام) و قرابت (با پيغمبر صلى الله عليه و آله) .

على عليه السلام فرمود ترا بخدا اى ابوبكر اين صفاتى را كه گفتى آيا در وجود خود مى‏بينى يا در وجود من؟

ابوبكر گفت بلكه در وجود تو يا ابا الحسن!

على عليه السلام فرمود آيا دعوت رسول خدا را من اول اجابت كردم يا تو؟عرض كرد بلكه تو .

حضرت فرمود آيا سوره برائت را من بمشركين ابلاغ كردم يا تو؟عرض كرد البته تو.

فرمود آيا در موقع هجرت رسول خدا من جان خود را سپر آنحضرت كردم يا تو؟عرض كرد البته تو.

على عليه السلام فرمود آيا در غدير خم بنا بحديث پيغمبر صلى الله عليه و آله من مولاى تو و كليه مسلمين شدم يا تو؟عرض كرد بلكه تو.

فرمود آيا در آيه زكوة (انما وليكم الله…) ولايتى كه با ولايت خدا و رسولش آمده براى من است يا براى تو؟عرض كرد البته براى تو.

فرمود آيا حديث منزلت از پيغمبر و مثلى كه از هارون بموسى زده شده است درباره من بوده يا درباره تو؟ابوبكر گفت بلكه درباره تو.

على عليه السلام فرمود آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز مباهله مرا با اهل و فرزندم براى مباهله مشركين (نصارا) برد يا ترا با اهل و فرزندانت؟عرض كرد بلكه شما را .

فرمود آيا آيه تطهير در مورد من و اهل بيتم نازل شده يا درباره تو و اهل بيت تو.

ابوبكر گفت البته براى تو و اهل بيت تو.فرمود آيا در روز كساء من و اهل و فرزندم مورد دعاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم يا تو؟عرض كرد بلكه تو و اهل و فرزندت.

فرمود آيا (در سوره هل اتى) صاحب آيه:يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا منم يا تو؟ابوبكر گفت البته تو.

على عليه السلام فرمود آيا توئى آنكسى كه در روز احد او را از آسمان جوانمرد خواندند يا من؟عرض كرد بلكه تو.

فرمود آيا توئى آنكه در روز خيبر رسول خدا پرچمش را بدست او داد و خداوند بوسيله او (قلعه‏هاى خيبر را) گشود يا من؟عرض كرد البته تو.

فرمود آيا تو بودى كه از رسول خدا و مسلمين با كشتن عمرو بن عبدود غم را زدودى يا من؟عرض كرد بلكه تو.

فرمود آيا آنكسى كه رسول خدا او را براى تزويج دخترش فاطمه برگزيد و فرمود خدا او را در آسمان براى تو تزويج كرده است منم يا تو؟ابوبكر گفت بلكه تو.

على عليه السلام آيا منم پدر حسن و حسين دو نواده و ريحانه پيغمبر آنجا كه فرمود آندو سيد جوانان اهل بهشتند و پدرشان بهتر از آنها است يا تو؟عرض كرد بلكه تو.

فرمود آيا برادر تست كه در بهشت بوسيله دو بال با فرشتگان پرواز ميكند (جعفر طيار) يا برادر من؟عرض كرد برادر تو.

فرمود آيا منم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بعلم قضا و فصل الخطاب دلالت نمود و فرمود على اقضاكم يا تو؟ابوبكر گفت بلكه تو.

على عليه السلام فرمود آيا منم آنكسى كه رسول خدا باصحابش دستور فرمود بعنوان امارت مومنين باو سلام دهند يا تو؟ابوبكر گفت البته تو.

فرمود آيا از نظر قرابت برسول خدا صلى الله عليه و آله من سبقت دارم يا تو؟عرض كرد البته تو.

على عليه السلام فرمود آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله براى شكستن بتهاى‏طاق كعبه ترا روى دوش خود قرار داد يا مرا؟عرض كرد بلكه ترا.

فرمود آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره تو فرمود كه تو در دنيا و آخرت صاحب لواى من هستى يا درباره من؟عرض كرد بلكه درباره تو.

فرمود آيا پيغمبر موقع مسدود كردن در خانه جميع اهل بيت خود و اصحابش بمسجد در خانه ترا باز گذاشت يا در خانه مرا؟ابوبكر گفت بلكه در خانه ترا.

على عليه السلام پيوسته از مناقب و فضائل خود كه خدا و رسولش آنها را مختص آنحضرت قرار داده بودند سخن ميگفت و ابوبكر تصديق ميكرد،آنگاه فرمود پس چه چيز ترا فريب داده كه اين مقام را تصاحب نموده‏اى؟ابوبكر گريه كرد و گفت يا ابا الحسن راست فرمودى امروز را بمن مهلت بده تا در اين‏باره بينديشم،آنگاه از نزد آنحضرت بيرون آمد و با كسى صحبت نكرد شب كه فرا رسيد خوابيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديد و چون بدانجناب سلام كرد پيغمبر روى خود را از او برگردانيد ابوبكر عرض كرد يا رسول الله آيا دستورى فرموده‏اى كه من بجا نياورده‏ام؟فرمود با كسى كه خدا و رسولش او را دوست دارند دشمنى كرده‏اى حق را باهلش بازگردان،ابوبكر پرسيد كيست اهل آن؟فرمود آنكه ترا عتاب كرد على عليه السلام ابوبكر گفت باو باز گردانيدم يا رسول الله و ديگر آنحضرت را نديد.

صبح زود خدمت على عليه السلام آمد و عرض كرد يا ابا الحسن دست را باز كن تا با تو بيعت كنم و آنچه در خواب ديده بود بدانحضرت نقل نمود،على عليه السلام دست خود را گشود و ابوبكر دست خود را بآن كشيد و بيعت نمود و گفت ميروم مسجد و مردم را از آنچه در خواب ديده‏ام و از سخنانى كه بين من و تو گذشته آگاه ميگردانم و خود را از اين مقام كنار كشيده و آنرا بتو تسليم ميكنم!

على عليه السلام فرمود بلى (بسيار خوب) .

چون ابوبكر از نزد آنحضرت بيرون آمد در حاليكه رنگش ديگرگون شده و خود را سرزنش ميكرد با عمر كه دنبال وى در كوچه ميگشت مصادف شد،عمر پرسيد چه شده است اى خليفه پيغمبر؟ابوبكر ماجرا را تعريف كرد،عمر گفت ترا بخدا اى خليفه رسول الله گول سحر بنى‏هاشم را نخورى و بآنها وثوق نداشته باشى اين اولى سحر آنها نيست (از اين كارها زياد ميكنند) و عمر آنقدر از اين حرفها زد كه ابوبكر را از تصميمى كه گرفته بود منصرف نمود و مجددا او را بامر خلافت راغب گردانيد (6) .

پى‏نوشتها:

(1) در بخش پنجم كتاب در مورد بطلان و عدم اصالت اين شوراء بحث مفصلى خواهد شد.

(2) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص 153 نامه معاويه بامير المؤمنين عليه السلام مراجعه شود.

(3) بعضى نوشته‏اند كه عمر دستور داد براى آتش زدن درب خانه هيزم بياورند و ساكنين خانه را تهديد نمود كه اگر بيرون نباييد خانه را آتش ميزنم فاطمه عليها السلام بر در خانه آمد و فرمود اى پسر خطاب آمده‏اى كه خانه ما را بسوزانى؟گفت بلى تا بيرون آيند و با خليفه پيغمبر بيعت كنند(عقد الفريد جزء سيم ص 63)

حافظ ابراهيم مصرى در اينمورد در مدح و تمجيد عمر گويد:

و كلمة لعلى قالها عمر
اكرم بسامعها اعظم بملقيها
حرقت بيتك لا ابقى عليك بها
ان لم تبايع و بنت المصطفى فيها
ما كان غير ابى حفص بقائلها
يوما لفارس عدنان و حاميها

(خلاصه مضمون اين اشعار چنين است يعنى غير از عمر كسى نميتوانست بعلى كه يكه سوار قبيله عدنان بود و بحمايت كنندگان او بگويد اگر بيعت نكنى خانه‏ات را آتش ميزنم با اينكه دختر پيغمبر در آن خانه است) 0نقل از شبهاى پيشاور.)

برخى هم گويند بدستور خالد درب منزل را كندند و يك عده هم از پشت بام داخل منزل شدند .آنچه محرز و مسلم است اينست كه على عليه السلام را بعنف و اجبار براى بيعت با ابوبكر برده‏اند.

(4) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص 134

(5) بايد بدين مطلب توجه داشت كه احتجاج حضرت امير عليه السلام با ابوبكر بمنطق جدل بوده يعنى روى اصل مسلماتى كه مورد قبول طرف مخالف بوده و در عين حال موجب محكوميت او ميگردد و الا شورا و اجماع بفرض محال و لو اجماع حقيقى باشد صلاحيت اين كار را ندارد و جانشين پيغمبر را خداوند تعيين ميكند همچنانكه خود پيغمبر را خدا مبعوث ميكند و ما در بخش پنجم در اينمورد مفصلا به بحث خواهيم پرداخت.

(6) الاحتجاج جلد 1 ص 157ـ .184

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در این نوشتار، غیر شرعی بودن خلافت ابوبکر پس از پیامبر اکرم (ص) با توجه به یکی از روایات در مورد حضرت فاطمه زهرا (س)  موجود در صحیحترین کتاب حدیث اهل سنت یعنی صحیح بخاری توضیح داده میشود. در ابتدا لازم می دانم تعریف دقیقی از غیر شرعی بودن خلافت بیان نمایم تا ابهامی برای خواننده گرامی ایجاد نشود. با توجه به حدیث دوازده خلیفه بعد از پیامبر اکرم (ص) که در چند پست پیش بیان شد به این مطلب بر میخوریم که دوازده خلیفه شرعی پس از حیات رسول اکرم (ص) برای اسلام وجود خواهند داشت و این دوازده خلیفه، خلفای شرعی هستند (مطالعه پست مربوط را به شما خواننده عزیز توصیه میکنم).

آنچه اسناد تاریخی نشان میدهد این است که ابوبکر بوسیله یک شورا دقیقا ساعتی پس از ارتحال/شهادت رسول گرامی خدا محمد (ص) به خلافت برگزیده میشود و امور مملکت نیز به او داده میشود اما آیا این خلافت «خلافت شرعی» و او «خلیفه شرعی مسلمین» می باشد؟ بررسی ها در اسناد خود اهل تسنن پاسخی منفی به این سوال خواهد داد. با ما باشید:

 

یکی از روشن ترین احادیث در معتبرترین کتاب حدیث اهل سنت درباره رابطه حضرت فاطمه زهرا (س) دختر گرامی رسول خدا (ص) در کتاب صحیح بخاری جلد سوم صفحه 253 کتاب المغازی باب 155 غزوه خیبررا در با خلافت ابوبکر مورد بررسی قرار میدهیم:

«ان فاطمه علیها السلام بنت النبی صلی الله علیه و سلم ارسلت الی ابی بکر تساله میراثها من رسول الله صلی الله علیه و سلم مما افاء الله علیه بالمدینه و فدک و ما بقی من خمس خیبر فقال ابو بکر ان رسول الله صلی الله علیه و سلم قال لا نورث ما ترکنا صدیقه انما یاکل آل محمد صلی الله علیه و سلم فی هذا المال و انی و الله لا اغیر شیئا من صدقه رسول الله صلی الله علیه و سلم عن حالها التی کان علیها فی عهد رسول الله صلی الله علیه و سلم و لاعملن فیها بما عمل به رسول الله صلی الله علیه و سلم فابی ابوبکر ان یدفع الی فاطمه منها شیئا فوجدت فاطمه علی ابی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتی توفیت و عاشت بعد النبی صلی الله علیه و سلم سته اشهر فلما توفیت دفنها زوجها علی لیلا و لم یوذن بها ابابکر وصلی علیها و کان لعلی من الناس وجه حیاه فاطمه فلما توفیت استنکر علی وجوه الناس فالتمس مصالحه ابی بکر و مبایعته و لم یکن یبایع تلک الاشهر …»

اصلا قصد ندارم وارد مسائل مربوط به فدک شوم و تکه ابتدایی روایت را برای این نقل کردم که توسط برخی از خوانندگان اهل سنت متهم به بریده آوردن روایت نشوم. آنچه مد نظر است در حدیث عبارت است از :

1-      آزرده خاطر شدن فاطمه (س) از ابوبکر به حدی که تا آخر عمر شریفشان با ابوبکر حرف نزده اند.

و اما ارجاع میدهیم به حدیث شریفی از پیامبر اکرم (ص) به نقل از صحیح مسلم جلد هشتم صفحه 243 که در کتب دیگر اهل سنت مانند صحیح بخاری نیز با الفاظی متفاوت و با مفهوم مشابه آمده اند:

قال رسول الله (ص): انما فاطمة‌ بضعة‌ مني‌،يؤذيني‌ ما آذاها

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: فاطمه پاره تن من است، می آزارد مرا آنچه او را بیازارد.

و اما ما ارجاع میدهیم به آیه شریفه 57 از سوره مبارکه الاحزاب که خداوند متعال می فرمایند:

» ان الذین یوذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخره و اعدلهم عذابا مهینا »

آنانکه خداوند و رسول او (محمد(ص)) را می آزارند خداوند آنها را در دنیا و آخرت لعن کرده و بر آنها عذابی ذلت آور مهیا ساخته است.

به ریشه یکسان فعل «آزاردادن» در حدیث و آیه شریفه توجه بفرمائید که هر دو از یک جنسند. حالا شما بگوئید که این چه خلیفه شرعی!!! است که سبب آزردن رسول خدا و خداوند سبحان میشود و مستحق لعنه الله؟؟؟

برخی از پیروان ابوبکر (یعنی برخی از اهل سنت) بر این هستند که مسئله مطرح شده را اینگونه توجیه کنند که ناراحتی فاطمه (س) از دست ابوبکر از آن جنس ناراحتی هایی نیست که پیامبر (ص) در حدیث خود منظورش بوده است!!! که باعث ناراحتی پیامبر (ص) میشود. البته این دسته از افراد برای حرفشان سندی ندارند چون در حدیث هیچ نوعیتی برای اسباب اذیت و آزار ذکر نشده است و شامل همه اسباب آزار است.

در ضمن فاطمه (س) سیده زنان اهل بهشت است (صحیح بخاری و مسلم) و این تهمت درخور شخصیت والای ایشان نیست که ایشان بخواهد از یک حکم شرعی از زبان خلیفه شرعی مومنین برنجد و آزرده خاطر شود. پس به طور حتم حکم و حاکم شرعی نیستند.

2-      خاکسپاری حضرت زهرا (س) شبانه و پنهان از دیدگان ابوبکر انجام می پذیرد.

این موضوع بطور دقیق نشان میدهد که این ناراحتی حضرت فاطمه (س) از ابوبکر چیزی فراتر از یک ناراحتی جزئیست چرا که حتی پس از شهادت ایشان نیز باعث میشود علی ابن ابیطالب (ع) ابوبکر را برای خاکسپاری مطلع نسازد.

نکته دیگر این است که منطق حکم می کند که لایقترین فرد حاضر زمانه لیاقت امامت نماز میت را برای سیده زنان مونین و اهل بهشت داشته باشد.

پس چه شد؟ آن چه خلیفه ای است که نه تنها لیاقت امامت نماز میت سیده زنان عالم را ندارد که حتی مخفیانه و بدون آنکه بگذارند او با خبر شود پیکر مطهر حضرت فاطمه (س) را به خاک می سپارند؟ آیا این خلیفه همان خلیفه شرعی خداوند است؟

3-      اثبات عدم بیعت فاطمه زهرا (س) با ابوبکر با توجه به بیعت نکردن علی ابن ابیطالب (ع) با ابوبکر در طول حیات حضرت فاطمه (س).

هر چند به طور مستقیم به بیعت نکردن فاطمه زهرا (س) با ابوبکر در صحیحین بخاری و مسلم اشاره نشده است اما با توجه به روایت مطرح شده می توان اثبات کرد که ایشان با ابوبکر بیعت نکرده است. در روایت به طور کامل مشخص است که حضرت علی (ع) حداقل در آن ماههایی که حضرت فاطمه (س) پس از رسول خدا (ص) در قید حیات بودند (به روایت صحیح بخاری شش ماه) با ابوبکر بیعت نکرده است، حال کدام منطقی حکم می کند که «ولی» حضرت فاطمه (س) یعنی علی (ع) بیعت نکرده باشد و فاطمه (س) بیعت کرده باشند؟؟؟ حتی عدم صحبت کردن فاطمه (س) با ابوبکر خود گواه این مسئله است که ایشان ابوبکر را به عنوان خلیفه شرعی قبول ندارند. از این بگذریم که علی دروازه شهر علم نبوی است و خوب میداند که باید با ابوبکر بیعت کند یا خیر اما به طور حتم اگر بیعت با ابوبکر از دیدگاه فاطمه (س) که سیده نساء العالمین هستند درست بوده باشد  و علی ابن ابیطالب (ع) از آن سر باز می زده، ایشان علی ابن ابیطالب (ع) را سریعا به بیعت با ابوبکر فرا می خواندند. بنابراین هیچ احتمالی بر این وجود ندارد که علی (ع) بیعت نکرده بود در حالی که فاطمه (س) بیعت کرده باشند.

و اما ما ارجاع میدهیم به حدیثی از پیامبر (ص) در صحیح مسلم جلد سوم صفحه 1478 کتاب الاماره:

» من مات و لیس فی عنقه بیعه مات میته جاهلیه»

البته این حدیث به الفاظ دیگر نیز در کتب دیگر اهل سنت آمده است و در کل مرگ بدون بیعت با خلیفه زمان را مانند مرگ در عین جاهلیت تعبیر می نماید.

خوب در اینکه فاطمه زهرا (س) سیده نساء المومنین به مرگ جاهلیت از این دنیا نرفته اند که شکی نیست چون در این صورت لقب «سید زنان اهل جنت» را نمی گرفتند، پس می بایستی با خلیفه شرعی زمان خودشان بیعت کرده باشند. خوب آنطور که اسناد تاریخی نشان میدهند ایشان با ابوبکر که بیعت نکرده است در صورتی که زمان کافی برای بیعت هم داشته اند و به روایت صحیح بخاری شش ماه اول خلافت ابوبکر را در قید حیات بوده اند. پس ایشان بدون شک با خلیفه شرعی زمان خودشان بیعت کرده اند اما این خلیفه ابوبکر نبوده است و بنابراین خلافت ابوبکر شرعی نبوده است و او جزو دوازده خلیفه شرعی اسلام پس از پیامبر اکرم (ص) بحساب آورده نمی شود.

 

 

تحليلى از سقيفه

كتاب: تاريخ خلفاء، ص 15

نويسنده: رسول جعفريان

حقيقت آن است كه درك درست رخدادهايى كه پس از رسول خدا (ص) ، در ارتباط با رهبرى جامعه افتاد، بدون توجه به جناح بنديهاى موجود در مدينه آن روز ممكن نيست. يك گروه مهم انصار بودند كه از جريان فتح مكه به اين طرف در انديشه مشكلات پس از رحلت رسول خدا (ص) افتاده و نگران آينده خود بودند، آنان به دليل ترسى كه از تسلط قريش داشتند، بى‏توجه به بيعتى كه در غدير با امام على (ع) كرده بودند- و شايد احتمال موفقيت او را نمى‏دادند- در سقيفه اجتماع كردند. حباب بن منذر يكى از سران انصار، در سخنان خود در سقيفه، انصار را برتر از قريش دانسته و گفت: اين شمشير آنان بوده كه اسلام را پيروز كرده است. او خطاب به انصار گفت: اينان[مهاجران]از فئ شما و زير سايه شما هستند و جرات مخالفت‏با شما را ندارند. (1) از سخنان حباب چنين به دست مى‏آيد كه آنچه انصار را به اين اقدام نسنجيده واداشت، ترس همراه با رقابت در برابر قريش بوده است. از سوى ديگر، چند نفر از مهاجران كه در دو هفته پايان حيات رسول خدا (ص) دست‏به اقدامات مشكوكى زده بودند، با شنيدن اجتماع سقيفه، به سرعت‏به آن محل رفته و به بحث و گفتگو با انصار پرداختند. خبر اين گفتگوها را خليفه دوم، بعدها ضمن خطبه‏اى در مدينه بازگو كرد. او زمانى كه در مكه بود شنيد كه كسى گفته است: «بيعت‏با ابوبكر ناگهانى بوده است‏» . عمر از اين سخن خشمگين شده و خواست تا در همان مكه، در اين باره با مردم سخن گويد. عبد الرحمن بن عوف به عمر گفت: تو در شهرى هستى كه همه قبايل عرب در آن حضور دارند، اگر سخنى بگويى، آن سخن در همه شهرها انتشار خواهد يافت. زمانى كه عمر به مدينه آمد، بر منبر قرار گرفت و گفت: به من خبر رسيده است كه كسانى گفته‏اند: خلافت ابو بكر ناگهانى (فلتة) بوده است. به جانم سوگند كه چنين بود، اما خداوند خير آن را به شما رساند و شر آن را حفظ كرد. پس از رحلت رسول خدا (ص) به ما خبر دادند كه انصار با سعد بن عباده در نزد بنى ساعده اجتماع كرده‏اند، من و ابو بكر و ابو عبيده به سوى آنها رفتيم، در راه دو نفر انصارى را ديديم كه به ما گفتند: آنها كارى نخواهند كرد كه با نظر شما مخالف باشد، اما ما مصمم به رفتن شديم. در آنجا خطيب انصار گفت: ما انصار، لشكر منسجم اسلام هستيم و شما اى قريش!گروهى از ما بوده و اقليتى در ميان ما هستيد. من خواستم سخن بگويم اما ابوبكر مانع شد و خود چنين گفت: آنچه شما انصار درباره خود مى‏گوييد البته درست است، اما عرب، اين «امر» را جز براى اين تيره قريش نمى‏شناسد;آنان برترين عرب از لحاظ نسب و اصالت‏خانوادگى‏اند. من پيشنهاد مى‏كنم با عمر يا ابو عبيده[كه تنها مهاجران آن جمع بودند]بيعت كنيد. خطيب انصار مجددا اعتراض كرده و در نهايت گفت: اميرى از ما، و اميرى از شما باشد. (2) عمر مى‏گويد: من پاسخ دادم: دو شمشير در يك غلاف جاى نخواهد گرفت. پس از آن دست ابو بكر را گرفته با او بيعت كردم.

عمر افزود: پس از آن مهاجر و انصار با او بيعت كردند. [و البته در آن جمع سه تن مهاجر بيشتر نبود]، ما ترسيديم كه از آن جمع جدا شويم و بعدها، آنان با كسى بيعت كنند و ما مجبور شويم ناخواسته با او بيعت كنيم!و يا با مخالفت‏خود فسادى ايجاد كنيم. البته بيعت‏با ابو بكر «فلتة‏» و ناگهانى بود جز آنكه خداوند شر آن را بر طرف كرد و از ميان شما، كسى همانند ابو بكر نيست. از اين رو، هر كسى، با شخصى بيعت كند بدون آن كه اين كار با «مشورت مسلمين‏» باشد، نه او و نه كسى كه با او بيعت‏شده قابل اطاعت نيستند;چنين كارى، هر دو را در معرض قتل قرار مى‏دهد. (3)

خليفه گزارش مختصرى از سقيفه ارائه داده، اما همين گزارش، بخشى واقعيت را آشكار ساخته است. مفصل گزارش سقيفه را ابو بكر جوهرى (م 323) در كتاب السقيفه (4) خود آورده است. ابن اعثم مى‏نويسد: پيش از آمدن مهاجران به سقيفه، ميان انصار بحث و گفتگوى فراوانى شد. يكى از انصار گفت: شخصى را برگزينيد كه قريش ملاحظه هيبت او را بكند و انصار از او ايمن باشند. كسانى سعد بن عباده را پيشنهاد كردند. اسيد بن حضير كه از اشراف اوس بود به مخالفت‏برخاست. او گفت: خلافت‏بايد در قريش بماند. ديگران بر ضد او سخن گفتند;بشير بن سعد نيز از قريش دفاع كرد. عويم بن ساعده گفت: خلافت جز از آن اهل بيت نبوت نخواهد بود، همان جايى قرارش دهيد كه خدا قرار داده است. (5) گزارش ابن اعثم نشانگر تضاد و رقابت داخلى انصار است.

اسيد بن حضير از اوس و بشير بن سعد عموزاده سعد بن عباده، اولين افراد انصارى بودند كه در سقيفه با ابو بكر بيعت كردند. مى‏دانيم كه بعدها انصار از تسلط قريش ناراضى گشتند. به روايت زبير بن بكار، اوسيان مى‏گفتند: اول بار بشير بن سعد خزرجى بيعت كرده;و خزرجيان مى‏گفتند: اول بار اسيد بن حضير بيعت كرده است! (6) اين قابت‏براى ابوبكر شناخته شده بود لذا در همان سقيفه گفت: اگر خزرجيان بر اين «امر» تسلط يابند اوسيان از آن نخواهند گذشت، و اگر اوسيان قدرت را بدست گيرند خزرجيان از آن نخواهند گذشت;در آن صورت هميشه ميان آنان كشت و كشتار خواهد بود. (7) به گزارش يعقوبى، عبد الرحمن بن عوف نيز در سقيفه بوده است. اين سخن نادرست است. آنچه يعقوبى از او نقل كرده مطلبى است كه وى فرداى آن روز در مسجد گفته است: او خطاب به انصار گفت: شما گرچه اهل فضل هستيد اما در ميان شما كسى همانند ابوبكر، عمر و على (ع) نيست. در اين وقت منذر بن ارقم برخاست و گفت: ما برترى كسانى كه از آنها نام بردى انكار نمى‏كنيم;در ميان اين افراد كسى هست كه اگر اين «امر» را مطالبه كند با او نزاع نخواهد شد و مقصود او على بن ابى طالب (ع) بود. آنگاه بشير بن سعد و اسيد بن حضير برخاسته، بيعت كردند;پس از آن ديگران بيعت كردند به گونه‏اى كه نزديك بود سعد بن عباده زير دست و پا كشته شود. (8) در اين قت‏براء بن عازب به در خانه بنى هاشم آمده و گفت: با ابو بكر بيعت‏شد. آنان گفتند: مسلمانان در غياب ما چنين نخواهند كرد، ما اولاى به محمد (ص) هستيم!عباس گفت: به خداى كعبه چنين كردند. يعقوبى مى‏افزايد: مهاجرين و انصار هيچ شكى درباره على (ع) نداشتند. (9) طبرى و ابن اثير نيز نقل كردند كه انصار يا جمعى از آنان در سقيفه گفتند: ما جز با على بيعت نمى‏كنيم. (10) به روايت ابن قتيبه، حباب بن منذر پس از آنكه مشاهده كرد كه انصار بيعت مى‏كنند، دست‏به شمشير برد;اما شمشير را از او گرفتند. او خطاب به انصار گفت: بايد منتظر آن باشند كه فرزندانشان براى لقمه‏اى نان و ليوانى آب، به گدايى، در خانه‏هاى قريش بروند. (11)

از نكاتى كه همه گزارشگران ياد آور شده‏اند اين است كه مهمترين استدلال ابوبكر و عمر مساله قرابت و خويشى با رسول خدا (ص) و سن ابوبكر بود;گر چه در برخى نقلها به فضايل ابوبكر نيز اشاره شده است. آنان خطاب به انصار گفتند: عرب جز زير بار اين تيره قريش نخواهد رفت (12) و تاكيد كردند كه عرب نمى‏پذيرد كه نبوت در يك خاندان و خلافت در خاندانى جز آن باشد. (13) ابوبكر در سقيفه گفت: نحن قريش و الائمة منا;ما از قريش هستيم و ائمه بايد از ميان ما باشد. (14) بعدها كه على (ع) به ابوبكر و عمر اعتراض كرد كه چگونه به «قرابت‏» استناد كرديد در حالى كه ما به رسول خدا (ص) نزديكتر هستيم؟عمر گفت: عرب دوست نمى‏دارد كه نبوت و خلافت در يك خاندان باشد! (15) نبوت از آن شما بود، اجازه دهيد كه خلافت از خاندانهاى ديگر باشد!

ترديدى نبايد كرد كه در سقيفه، پس از كنار گذاشتن بيعت‏با امام على (ع) ، رقابت قبيله‏اى آغاز شده و عاقبت‏با استناد به «برترى قبيله‏اى‏» كه قريش داشت، على رغم محدوديت نفوذ آنان در مدينه آن روز، و البته با استفاده از عنادهاى داخلى انصار، قريش به خلافت رسيد. توجه به سن ابوبكر و معيار قرار دادن آن نيز مورد نظر موافقان بود، درحالى كه امام على (ع) جوان بود. زمانى كه خبر بيعت‏به سلمان رسيد گفت: مسن ترين را برگزيديد اما در مورد اهل بيت پيامبرتان به اشتباه رفتيد، اگر با آنان بيعت مى‏كرديد دو نفر با شما اختلاف نمى‏كردند. (16) بايد دانست كه در سقيفه باره نحوه انتخاب خليفه و شرايطى كه مى‏بايد داشته باشد، هيچ گونه سخن قرص و محكمى از سوى هيچ كس ابراز نشد. البته از روايات جعلى كه بعدها براى اثبات حقانيت ابوبكر ساخته شده (17) و در آنها آمده است كه، رسول خدا (ص) نه تنها او را، بلكه خلفاى بعدى را نيز معين كرده، بايد گذشت. (18) آنچه مهم است متن مذاكرات سقيفه و رويدادهاى حاشيه آن است: انصار حكومت را حق خود مى‏دانستند. مهاجرين- ابو بكر، عمر و ابوعبيده- به سقيفه رفته و اظهار كردند كه حكومت‏حق قريش است. آنان به هيچ حديثى نظير «الائمة من قريش‏» استناد نكرده بلكه فقط ابراز داشتند كه عرب جز زير بار اين تيره نمى‏رود. در اين ميان، جمعى از بزرگترين صحابه نظير زبير و طلحه (19) در آن لحظه ابوبكر را بر حق نمى‏دانستند.

بدين ترتيب بايد گفت هيچ شيوه و شرايط شناخته شده‏اى براى انتخاب ابوبكر جز معيارهاى قبيله‏اى- استناد به برترى قريش و پيوند خانوادگى با رسول اكرم (ص) – در سقيفه مطرح نشده است. بويژه بايد دانست كه قريشى بودن به هيچ روى شرط شرعى خلافت دانسته نشده و حتى سالها بعد، عمر آرزوى زنده بودن «سالم‏» مولى حذيفة بن يمان را داشت تا او را به جانشينى خود انتخاب كند. (20) سالم به هيچ روى قريشى نبوده است. كسانى بر اين باورند كه شرط قريشى بودن از قرن سوم، در فقه سياسى سنى مطرح شده است. (21) آنچه كه به عنوان معيارهاى يك خليفه مطرح شد همين بستگى به قريش و اشاره به سن ابوبكر بود. در واقع اين تنها معيارهاى جاهلى بود كه همراه جدلهاى سياسى او را به خلافت رساند، نه تركيبى از معيارهاى جاهلى و اسلامى آن گونه كه دكتر خير الدين سوى مدعى آن است. (22) شواهد ديگرى وجود دارد كه در ذهن ابوبكر، قريشى و اشرافيت قريشى اعتبار خاصى داشته است. ابن عساكر مى‏گويد: زمانى پس از اسلام آوردن ابو سفيان، بلال و صهيب رومى و سلمان، بر ابو سفيان طعنه زدند. ابوبكر بر آشفت كه با «شيخ قريش و سيد آن‏» چنين مى‏كنيد؟آنان به رسول خدا (ص) گفتند و حضرت فرمود تا ابوبكر از آنان كه خشمگين‏شان كرده بود، عذرخواهى كند. (23)

پس از خاتمه بيعت در سقيفه، آنان از آن محل خارج شدند. بنا به روايت‏براء بن عازب، آنان در كوچه‏ها به راه افتاده و به هر كس مى‏رسيدند دست او را گرفته، به دست ابوبكر مى‏ماليدند، چه آن شخص بدين كار تمايلى مى‏داشت‏يا نه;براء مى‏افزايد: در آن زمان بود كه من به در خانه بنى هاشم رفتم و خبر را به آنان دادم. (24) توجه آنان به امر بيعت ابوبكر تا اندازه‏اى بود كه بنا به نقل ابن ابى شيبه آنها در مراسم تدفين رسول خدا (ص) حضور نداشتند و تنها بعد از دفن بازگشتند. (25)

زمانى كه كار بيعت تمام شد، عمر برخاست و درباره آنچه روز قبل درباره زنده ماندن رسول خدا (ص) تا مردن آخرين اصحابش گفته و در واقع ادعاى مهدويت درباره آن حضرت كرده بود، عذر خواهى كرد، او گفت: وى بر اين گمان بود كه آن حضرت باقى مى‏ماند و كارها را سامان مى‏دهد، اما اكنون شاهد است كه قرآن در ميان آنهاست و با بهترين صحابى آن حضرت نيز بيعت‏شده است! (26) اين حكايت روشنگر آن بود كه عمر در انتظار انتخاب خليفه مورد نظر بود و پس از انجام آن ديگر مشكلى نداشت.

در اين وقت كسانى به مخالفت‏برخاستند. افزون بر دو شخصيت‏برجسته بنى هاشم يعنى امام على (ع) و عباس، كسان ديگرى همچون زبير بن عوام، خالد بن سعيد، مقداد بن عمرو، سلمان، ابوذر، عمار، براء بن عازب و ابى بن كعب، (27) مخالفت‏خويش را اعلام كردند. هواداران ابوبكر در خانه ابى بن كعب رفتند، اما او حاضر به باز كردن در نشد. (28) نقش اصلى در اين ماجرا بر عهده عمر، ابو عبيده جراح، مغيرة بن شعبه و خالد بن وليد بوده است. زمانى عمر با شدت و جديت‏براى گرفتن بيعت، به در خانه على (ع) آمد;امام بدو فرمود: امروز حرص تو بر امارت ابوبكر جز براى آن نيست كه فردا در دسترس خودت قرار گيرد. (29)

كسانى كه در خانه امام اجتماع كرده بودند، مواجه با برخورد شديد عمر و هواداران وى شدند. عمر شمشير زبير را گرفت و شكست. آنگاه، ساكنان خانه را به آتش زدن خانه تهديد كرد. درباره اسامى متحصنين در بيت فاطمه (ع) و نيز كسانى كه به زور به اندرون خانه رفتند به منابع ذيل مراجعه كنيد. (30) به گزارش ابن عبد ربه، عمر كه قبسى آتش در دست داشت، تهديد به آتش زدن خانه كرد، و وقتى حضرت فاطمه (ع) پرسيد كه آيا واقعا قصد چنين كارى دارد؟او گفت: آرى، مگر آنكه اين جمع، امرى را بپذيرند كه امت پذيرفته است! (31) پس از تهديد عمر به آتش زدن خانه بر سر معترضان بود كه حضرت فاطمه (ع) از آنان خواست متفرق شوند زيرا عمر چنين كارى را انجام خواهد داد؟ (32) در واقع گرفتن بيعت، با تهديد آتش زدن، كه بعدها مورد عمل برخى از خلفا قرار گرفت[نظير اقدام ابن زبير در گرفتن بيعت از بنى هاشم (33) ]، مى‏توانست از همينجا نشات گرفته باشد. البته قريش علاوه بر زور، از مذاكره نيز استفاده كردند. آنان به مشورت مغيره، به سراغ عباس رفتند تا او و خاندانش را در اين كار سهيم كنند، و با جلب رضايت او به عنوان عموى رسول خدا (ص) ، تا حدودى از دشواريهاى خود بكاهند اما عباس اين دعوت آنان را نپذيرفت. (34)

امير المؤمنين و حضرت فاطمه (ع) تلاش زيادى براى بازگرداندن امر خلافت از ابوبكر و بيعت‏با امام على (ع) كردند اما تلاش آنان ثمرى نبخشيد. گزارش اين تلاشها را ابوبكر جوهرى و ديگران آورده‏اند. (35) در اين نكته هيچ جاى ترديد نيست كه به دليل حق كشى‏هايى كه در جريان ميراث پيامبر (ص) ، مساله فدك (36) و قضيه امامت انجام شد، حضرت فاطمه (ع) ، نسبت‏به ابوبكر و عمر خشمگين شد و بدون آن كه از آنها راضى شود از دنيا رفت. (37) زهرى مى‏گويد: امام على (ع) حضرت فاطمه را شبانه دفن و ابوبكر را خبر نكرد. او مى‏افزايد: تا پيش از درگذشت فاطمه، نه تنها على بلكه هيچ يك از بنى هاشم با ابوبكر بيعت نكردند. (38) امام هم، دليل بيعت‏خود را حفظ اتحاد امت اسلامى در برابر مرتدين و كفار ياد كرد. (39) چنان كه در برابر سخن ابو سفيان كه از او خواست اجازه ندهد تا خلافت در ميان بنى تيم بماند فرمود: تو هميشه دشمن اسلام و مسلمانان بوده‏اى. (40) با اين حال در اين نكته ترديدى نيست كه امام تا پس از رحلت‏حضرت فاطمه (س) با ابوبكر بيعت نكرد. (41) به نقل از مدائنى، زمانى كه جنگ با مرتدين آغاز شد عثمان نزد امام على (ع) آمده و گفت: تا وقتى كه تو بيعت نكنى كسى به جنگ اين افراد نخواهد رفت، او همچنان اصرار كرد تا امام را نزد ابوبكر آورد و آن حضرت بيعت كرد و مسلمانان خوشحال شدند. (42) مسعودى مى‏گويد: فاطمه (س) پس از رحلت رسول اكرم (ص) سر قبر آن حضرت آمده اين شعر را خواند:

قد كان بعدك انباء و هينمة

لو كنت‏شاهدها لم تكثر الخطب (43)

به يقين مخالفت‏حضرت فاطمه عليها السلام در سايت جديد حوزه» href=»http://www.hawzah.net/Hawzah/Subjects/Subjects.aspx?id=4941&»>حضرت حضرت فاطمه (س) براى حيثيت عمومى خليفه مساله مهمى بود، او تلاش زيادى كرد تا در نهايت‏با وى از در آشتى در آيد اما آن حضرت راضى نشد، همين امر سبب شد تا ابو بكر در پايان عمر از اين كه آن حضرت را ناراضى كرده و به خانه وى هجوم بوده اظهار پشيمانى و ندامت كند، اين خبر كه او در روزهاى آخر زندگى گفت: اى كاش هرگز خانه زهرا را مورد تفتيش قرار نداده بود توسط بسيارى از مورخان اهل سنت روايت‏شده است. (44)

يكى ديگر از مخالفان ابوبكر، سعد بن عباده بود. (45) او با ابوبكر بيعت نكرد و به شام رفت، چنان كه نقل شده، بعدها در زمان خلافت‏خليفه دوم در شام به قتل رسيد. خبر رايج در آثار تاريخى چنان است كه جنيان او را كشته و دو بيت‏شعر نيز در اين باره سرودند. اما حقيقت آن است كه به گزارش بلاذرى و نيز ابن عبد ربه، فردى شامى از جانب عمر بسوى او فرستاده شد تا از آن بخواهد بيعت كند و زمانى كه او نپذيرفت وى را به قتل رساند. (46)

تفاوت سياست ابوبكر با عمر در اين بود كه عمر معتقد بود كه مى‏تواند به زور بيعت‏بگيرد، اما ابوبكر، اگر هم به اين اصل اعتقاد داشت، بكار گيرى آن را به صلاح نمى‏دانست. در اين باره سياست دوگانه‏اى را به موضع ابوبكر و عمر نسبت مى‏دهند، در حالى كه عمر بر اين باور بود كه همه بايد به زور بيعت كنند، در يك مورد آمده است كه ابوبكر ضمن خطبه‏اى اعلام كرد: من هيچ بيعتى و تعهدى بر عهده على ندارم و او در كارش آزاد است «لا بيعة لى فى عنقه و هو بالخيار من امره‏» . (47)

پى‏نوشت‏ها:

1. الامامة و السياسه، ج 1، صص 24- 25

2. حباب بن منذر مى‏گفت كه نه مهاجران زير بار انصار مى‏روند و نه انصار زير بار مهاجران، نك: مسائل الامامه، ص‏13

3. المصنف، ابن ابى شيبه، ج 7، ص 431، (عمر گفت: فمن دعا الى مثلها فهو الذى لا بيعة له و لا لمن بايعه) ، المصنف، عبد الرزاق، ج 5، صص، 445- 442 (به اختصار نقل شد) ، طبقات الكبرى، ج 3، صص 616، 344، تاريخ الطبرى، ج 3، صص 206- 204، روايت تحريف شده بى شرمانه اين سخنان عمر را بنگريد در: انساب الاشراف، ج 1، ص 581

4. اين كتاب مفقود شده اما بخش اعظم آن را ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود آورده است. مجموع اين نقلها را استاد محمد هادى امينى در كتابى مستقل فراهم آورده و با عنوان «السقيفه و فدك‏» منتشر كرده است.

5. الفتوح، ج 1، صص 3- 4، كتاب الردة، واقدى، صص 33- 32

6. الموفقيات، ص 578، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 272. حباب بن منذر در سقيفه به بشير بن سعد گفت: تو به دليل حسادت با سعد بن عباده با ابو بكر بيعت كردى (كتاب الرده، ص 42) . زمانى كه اسيد بن حضير مرد، عمر تمامى ديون او را پرداخت كرد (الفائق فى غريب الحديث، ج 1، ص 108) .

حباب منذر در سقيفه اشعارى در مذمت اين دو نفر گفت كه مطلع آن چنين است (كتاب الرده، ص 38) :

سعى ابن حضير فى الفساد لجاجة

و اسرع منه فى الفساد بشير

7. نثر الدر، ج 2، ص 14، البيان و التبيين، ج 3، ص 298، الامامة و السياسه، ج 1، ص 27، مسائل الامامه، ص 13

8. سعد بن عباده هيچگاه با ابو بكر بيعت نكرد و زمانى كه در شام بود خليفه كسى را فرستاد تا او را بكشد و او نيز چنين كرد، نك: انساب الاشراف، ج 1، ص 250

9. تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص 123- 124، در گزارش ديگرى آمده كه يكى از انصار گفت: اگر على و ديگر بنى هاشم در خانه مشغول به دفن رسول خدا (ص) نبوده و نگران آن حضرت، در خانه ننشسته بودند، كسى در خلافت طمع نمى‏كرد: كتاب الرده، صص 45- 46. از گزارش واقدى به دست مى‏آيد كه صحبت عبد الرحمن بن عوف با انصار پس از ماجراى سقيفه بوده است، قرائن زياد ديگرى نيز حكايت دارد كه جز سه تن از مهاجران شخص ديگرى در سقيفه حاضر نبوده است. بعدها بشير بن سعد انصارى پس از شنيدن استدلالهاى امام على (ع) به آن حضرت گفت: اگر مردم اين كلمات را قبل از اين، از تو شنيده بودند هيچكس بر تو اختلاف نكرده و همه با تو بيعت مى‏كردند جز آنكه تو در خانه نشستى و مردم گمان كردند كه تو نيازى به خلافت ندارى!امام در پاسخ گفت: اى پسر بشير!آيا مى‏بايست جنازه رسول خدا (ص) را در خانه رها كرده و براى خلافت‏به منازعه با مردم بر مى‏خاستم؟ابو بكر نيز گفت: اكنون با من بيعت‏شده و اگر مى‏دانستم تو مايل به خلافت هستى به دنبال آن نمى‏رفتم، تو نيز آزادى بيعت‏بكنى يا صبر كنى تا در كارت تامل كنى، من تو را مجبور نمى‏كنم. امام نيز پس از گذشت هفتاد و پنج روز از رحلت رسول اكرم (ص) آنگاه كه فاطمه (س) رحلت كرد، بيعت نمود: كتاب الرده، ص 47

10. تاريخ الطبرى، ج 3، ص 208، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 325

11. الامامة و السياسه، ج 1، ص 27، كتاب الرده، ص 42. جوهرى مى‏گويد: واقعه حره در سال 63هجرى، سخن حباب را تاييد كرد كه خطاب به ابوبكر گفت: درباره تو هراسى ندارم بلكه هراس من از كسانى است كه پس از تو مى‏آيند (نك: شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 313) . درباره ندامت انصار پس از سقيفه نك: الموفقيات، ص 583. حباب مى‏گفت: ما چون در جنگها، پدران اينان را كشته‏ايم از ما انتقام خواهند گرفت (انساب الاشراف، ج 1، ص 580، الفائق فى غريب الحديث ج 3 ص 166، مسائل الامامه، ص 135) در اين صورت بايد ديد چه برخوردى با امام على (ع) مى‏كردند كه در بدر، به تنهايى نيمى از كشتگان قريش كه جمعا هفتاد تن بودند را به قتل آورده بود. به طور قطع و يقين بايد دانست كه انصار از كار خويش پشيمان شده و بعدها در جمل و صفين و حتى پيش از آن، با شركت در قتل عثمان يا سكوت در برابر آن، در برابر قريش و حزب سياسى آنها، از عثمان و معاويه گرفته تا طلحه و زبير و عايشه، ايستادگى كردند و از على (ع) دفاع نمودند. حتى چند روز بعد از سقيفه نيز اين پشيمانى آشكار شده و اشعار حسان بن ثابت در آن روزها بهترين شاهد بر آن است. نك: تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص
12. انساب الاشراف، ج 1، ص 582

13. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 38

14. انساب الاشراف، ج 1، ص 583 (و العرب لا ترضى ان يؤمروكم و نبيها من غيركم و لكن يؤمرون من كانت النبوة فيهم، كتاب الردة ص 39) ، تكيه گاه كلام ابوبكر اين بود كه «قريش اوسط العرب دارا و اكرمهم احسابا» نك: طبقات الكبرى، ج 2، ص 269، در كتاب نثر الدر، ج 2، ص 13 بدنبال جمله فوق از قول ابوبكر افزوده: و احسنهم وجوها اكثر الناس ولادة فى العرب. ابوبكر جمله «نحن قريش و الائمة منا» را به عنوان حديث نقل نكرد گرچه بعدها چنين مساله‏اى به او نسبت داده شد.

15. الايضاح، ص 87. عمر به ابن عباس گفت قوم شما نمى‏خواستند نبوت و خلافت در خاندان شما باشد چه در آن صورت كبر شما را تا به آسمان بالا مى‏برد، نثر الدر، ج 2، ص 28

16. سقيفة و فدك، ص 43، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 49، و نك: انساب الاشراف، ج 1، ص 590، ابو عبيده جراح نيز در برابر اعتراض امام على (ع) ، جوان بودن او را مطرح مى‏كرد نك: شرح نهج البلاغه، ج 2، صص 2- 5

17. از عايشه نقل شده كه از وى سؤال شد: رسول خدا (ص) چه كسى را جانشين خود كرد؟او گفت: ابوبكر، سؤال شد: بعد از او چه كسى را؟گفت: عمر، گفتند: بعد از او؟گفت: ابو عبيده جراح را، (المصنف، ابن ابى شيبه، ج 7، ص 433) ، تاريخ جعل اين حديث را از درون خود حديث‏بدست آوريد.

18. نك: الغدير، ج 5 (بحث: سلسلة الموصوغات فى الخلافة، ) صص 356- 333. بر پايه گزارشى كه واقدى در كتاب الرده، (صص 37- 35) آورده گويى چنان است كه در سقيفه حداقل چندين بار تصريح شده كه رسول خدا (ص) ابوبكر را جانشين خود كرده است!

19. نهاية الارب، ج 19، ص 39

20. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 190، العقد الفريد، ج 2، ص 274، ج 3، ص 407، تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 881، مسائل الامامه، ص 63، مختصر تاريخ دمشق، ج 12، ص 69

21. تطور الفكر السياسى عند اهل السنه، ص 38

22. تطور الفكر السياسى، ص 38، پاورقى 4

23. مختصر تاريخ دمشق، ج 5، ص 261

24. سقيفة و فدك، ص 46

25. المصنف، ابن ابى شيبه، ج 7، ص 432 (هشام بن عروه از پدرش: ان ابا بكر و عمر لم يشهدا دفن النبى (ص) و كانا فى الانصار فدفن قبل ان يرجعا) ، واقدى مى‏گويد: آنچه به نظر من درست است آن كه رسول خدا (ص) را روز سه شنبه دفن كرده‏اند. (البدء و التاريخ، ج 5، ص 47) بنابر اين روشن است كه ابوبكر و ياران او از دوشنبه كه رسول خدا (ص) رحلت كرده تا فرداى آن روز كاملا مشغول بوده‏اند و نمى‏توانسته‏اند به سراغ جنازه آن حضرت آمده باشند. در اخبار مربوط به دفن آن حضرت، در ميان افرادى كه نام برده شده، يادى از اين دو نفر وجود ندارد.

26. البدء و التاريخ، ج 4، صص 66- 65

27. تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 124

28. سقيفة و فدك، ص 47

29. انساب الاشراف، ج 1، ص 587. و به روايت ابن قتيبه على بدو فرمود: شيرى بدوش كه قسمتى از آن براى خودت باشد، نك: الامامة و السياسه، ج 1، ص 29

30. معالم المدرستين ج 2 صص 163- 166، تلخيص الشافى، ج 3، صص 76، 156

31. العقد الفريد، ج 3، ص 64، تاريخ ابى الفداء، ج 1، ص 156 بنقل از: معالم المدرستين، ج 2، ص 167، درباره مصادر ديگرى كه اشاره به تهديد دارند نك: معالم المدرستين، ج 2، صص 167- 168، ابوبكر در وقت مرگ خود از چند چيز اظهار نگرانى مى‏كرد: يكى اين كه اى كاش در خانه فاطمه را نگشوده بود، حتى اگر آنان به قصد جنگ، در را بسته بودند (نك: معالم المدرستين، ج 2، ص 165 پاورقى 65 از مصادر متعدد)

32. المذكر و التذكير و الذكر، ص 91، المصنف، ابن ابى شيبه، ج 7، صص 432، اين نظر كه چنين اقدامى صورت گرفته در ميان شيعيان وجود داشته است.

33. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 20، ص 147

34. همان، ج 1، ص 220، تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص 124- 125

35. تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 126، شرح نهج البلاغه، ج 2، صص 5- 28، 67، وقعة صفين، ص 182، كتاب الرده، ص 46

36. درباره آنچه در دوره اموى و عباسى بر سر فدك آمد نك: الخراج و صناعة الكتابه، صص 260- 259

37. المصنف، عبد الرزاق، ج 5، صص 472، همين روايت از زهرى در: بخارى، ج 6، ص 122 نقل شده است، و نك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 6، صص 50- 49، ج 16، صص 282- 281، 253، البداية و النهايه، ج 5، صص 285، 287

38. المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 472

39. به همين دليل بود كه امام در برابر درخواست ابو سفيان كه حاضر شده بود با امام بيعت كند مخالفت كرده و او را از خود راند نك: نثر الدر ج 1، ص 400

40. نهاية الارب، ج 19، ص 40

41. بگذريم از نقلهاى كذبى كه بر خلاف تواتر تاريخ مى‏گويند امام در همان لحظه كه عمر و ابو بكر به در خانه‏اش آمدند بيعت كرد. نك: نهاية الارب، ج 19، صص 39، 40

42. تلخيص الشافى، ج 3، ص 77

43. مروج الذهب، ج 2، ص 304، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 50، ج 6، ص 43، ج 16، صص 212، 251، البدء و التاريخ، ج 5، صص 69- 68، در آنجا بجاى «وهينمة‏» «وهنبثه‏» آمده است، به علاوه بيتى ديگر نيز بر آن افزوده شده است.

44. حياة الصحابه، ج 2، ص 24، كنز العمال، ج 5، ش 14113: الاموال، ابن سلام، ص 194

45. نهاية الارب، ج 19، ص 38: در آنجا آمده كه گروهى از خزرج نيز در سقيفه بيعت نكردند.

46. المعيار و الموازنه، ص 232 (در پاورقى به نقل از بلاذرى و ابن عبدربه) ، جالب اين كه ابن ابى الحديد (17 / 224- 223) گفته است كه كسانى ابوبكر را قاتل وى دانسته‏اند اما او خبرى در اين باره در آثار تاريخى نديده است، در حالى كه خبر مزبور، البته درباره خليفه دوم در دو منبع تاريخى مذكور آمده است.

47. السيرة الحلبيه، ج 3، ص 389 (و نك: الغدير، ج 5، ص 368)

 

ادّعاى اجماع بر خلافت ابوبكر و بررسى آن
پس از آنكه ادلّه دهگانه اهل سنّت بر افضليّت ابوبكر ابن ابى قحافه مردود گرديد، و از طرفى خودشان اعتراف دارند كه كلامى صريح كه دال بر خلافت او باشد از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم نرسيده است، براى اثبات خلافت اوّلين امام اهل سقيفه، چيزى جز «اجماع» باقى نخواهد ماند.
و امّا الإجماعُ وما أدراك ما الإجماع؟ خوب است در ارتباط با اين دليل، از خود هيچ نگفته، و بعد از در نظر آوردن وقايع سقيفه و آنچه از نزاع بين مهاجرين و انصار واقع گرديد، عنان قلم را به دست تفتازانى (از اعلام متكلّمين عامّه) سپرده و حال اجماع را از او بشنويم:
«سعد الدّين تفتازانى» در كتاب «شرح المقاصد» چنين مى نگارد:
ما (سنّى ها) وقتى مى گوئيم: اجماع بر امامت و خلافت ابوبكر داريم، مرادمان اين نيست كه امّت حقيقتاً اجتماع و اتّفاق بر امامت ابوبكر كردند، بلكه در حقيقت امامت ابوبكر در سقيفه فقط به بيعت كردن عمر بن خطّاب! با او تحقّق يافت، و حال آنكه در همان سقيفه، بين مهاجرين و انصار، بر سر امامت نزاع شديدى در ميان بود(1).
حال اگر از آقايان بپرسيد كه: با اين اختلافى كه بين امّت واقع بود، چرا شما ادّعاى اجماع مى كنيد؟ و اصلاً منشأ اين اختلافات در بين امّت چه بوده و چه باعث شد كه نزاع بين آنان درگيرد؟
تنها جوابى كه خواهند داد ـ كما اينكه در كتابهايشان به همين جواب اكتفاء كرده اند ـ اين است كه: رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) امر فرموده اند كه در مورد آنچه بين اصحابم واقع خواهد شد سكوت كنيد، و بر آنان خورده گيرى نكنيد، لذا وجهى براى طرح اينكه چرا امّت اختلاف كردند، و پس از آن چه شد كه اين اختلاف به اجماع منتهى شد، باقى نمى ماند.
تفتازانى در فرازى از كلماتش در ارتباط با اين اجماع ـ اجماعى كه فقط نامى از او در كتابهايشان موجود است، ولى تاكنون با همه زحماتى كه كشيده اند نتوانسته اند واقعيّتى برايش بسازند ـ چنين مى نويسد:
جمهور علماء دين!! و علماء امّت!! اجماع و اتّفاق بر امامت ابوبكر دارند، و خوش بينى و حسن ظنّ به آنان اقتضاء مى كند كه ما بگوئيم: اگر آنان به واسطه دليل معتبرى، علم بر حقّانيّت امامت ابوبكر پيدا نمى كردند، هيچگاه اين اجماع از آنان تحقّق نمى يافت.
جا دارد به جناب تفتازانى گفته شود: حال كه پاى حسن ظنّ و خوش بينى نسبت به صحابه و علماء دين به ميان آمد، و شما خود را در امور دين، مقلِّد آنان قرار داديد، چه ضرورتى دارد كه خود را به زحمت انداخته و در معارف دين (اعمّ از اصول و فروع) به نظر در ادلّه بپردازيد و استدلال كنيد؟ حال كه مقلّد اصحاب و علماء هستيد، از بدو كار چنين بگوئيد: آنان چنين گفتند و كردند، ما نيز همان كرده و مى گوئيم!!
تفتازانى براى سرپوش گذاردن بر امورى كه موجب سلب اعتماد از گفتار و كردار صحابه مى شود در ادامه كلامش چنين مى نويسد:
واجب است به صحابه با ديده احترام بنگريم و به زشتى هاى صادر از آنان توجّه ننمائيم، و آنچه به حسب ظاهر موجب عيب و سلب اعتماد از آنان مى شود را توجيه نمائيم، على الخصوص نسبت به مهاجرين و انصار!!
اينها سخنان يكى از بزرگترين علماء عامّه است كه متخصّص فنّ عقايد نزد آنان مى باشد!!
تفتازانى بعد از آنكه اعتقاد شيعيان را نسبت به امامت علىّ بن ابيطالب عليه السّلام نقل كرده ـ زيرا شيعيان، شرائطى كه براى امام و خليفه اثبات كرده اند، در غير اميرالمؤمنين نديده نتيجتاً براى امامت غير آن حضرت ارزشى قائل نبوده و باطل مى شمارند ـ به خواجه طوسى عليه الرّحمه و ديگر بزرگان شيعه حمله مى كند، ما عبارات تفتازانى را نقل مى كنيم، تا به مقدار فهم و حدّ ادب اين جماعت پى ببريد، سپس آن را با كلام متين و رزين بزرگان شيعه مقايسه نمائيد:
تفتازانى مى گويد: شيعه براى اثبات امامت على بعد از رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) به دلايلى از عقل و نقل احتجاج نموده است، و براى ابطال امامت غير على به ذكر عيوب و مفاسدى كه از صحابه سر زده پرداخته است، شيعيان نسبت به بسيارى از رواياتى كه براى اثبات خلافت على بدان تمسّك مى جويند ادّعاى تواتر مى كنند، و اين مطلب واقعيّتى ندارد، بلكه صرفاً بخاطر شهرت اين ادلّه در بين آنهاست، و نيز اين ادلّه در اثر آنكه هميشه بر زبان آنها جارى بوده و در مجالس خود درباره آنها گفتگو مى كنند، و نيز با آنچه كه نفسشان به طرف آن مايل است ـ كه منظور امامت على عليه السّلام باشد ـ مناسبت دارد، بخاطر اين امور است كه شيعه اين ادلّه را متواتر مى پندارد، و شيعيان تأمّل نمى كنند كه اگر مطلب به اين اندازه از استحكام بود چگونه اين مطلب بر بزرگان انصار و مهاجرين، راويان مورد اعتماد و محدّثين، مخفى مانده است؟ چرا در بين آنها نزاع و اختلاف بر سر امامت واقع نگرديد؟
سپس تفتازانى در دنباله سخنانش مى گويد: نزاع و مجادله در مسأله امامت، و اختلاف در اينكه امام بعد از رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) چه كسى است، مدّتها بعد از رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) و گذشتن ايّام خلافت خلفاء اوايل زمان پس از رحلت رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) ظاهر شد، آنگاه كه تعصّبات خودنمايى كرده و انحرافات در عقايد مسلمين پديد آمد!! و كار دين به دست علماء زشت سيرت و سلاطين بى عدل و مروّت افتاد، و از عجائب وقايع اينكه: عدّه اى از علماء زمان ما كه نه حديثى را خوانده و نه محدّثى را ديده اند!! كتابهايشان را از بدگوئى و عيب جوئى نسبت به بزرگان صحابه پر كرده و به آنان اهانت ها نموده اند، به كتاب «تجريد الاعتقاد» حكيم نصيرالدّين طوسى نظر كنيد، و بنگريد كه چگونه آراء باطل را تقويت كرده، و چه مقدار دروغ در آن كتاب به يكديگر بافته است…!!
اينها كلمات ملك المتكلّمين عامّه، سعدالدّين تفتازانى است، كه آثار فهم و تحقيق و انصاف و ادب از آن هويدا است!!
اوّلاً: بايد از تفتازانى تشكّر كنيم كه به همين اندازه از اهانت به جناب حكيم طوسى عليه الرّحمة اكتفاء كرده، زيرا وقتى به كلمات «ابن تيميّه» نظر مى كنيم، مى بينيم در حقّ اين عالم جليل القدر (حكيم طوسى عليه الرّحمة) بخاطر تأليف كتاب «تجريد الاعتقاد» از هيچ سبّ و دشنامى فروگذار نكرده، و آنچه را كه هيچ مسلمانى به خود اجازه نمى دهد كه در حقّ كمترين مردم به زبان بياورد، به اين بزرگوار نسبت داده است.
ثانياً: شيعه اماميّه براى اثبات مدّعاى خودش، به ادلّه اى كه تواتر آنها را از كتابهاى خود اهل سنّت اثبات كرده است، تمسّك جسته، و در نهايت متانت و وقار و بدون اينكه از آداب مناظره غفلت يا تغافل نمايد، مدّعاى خود را اثبات كرده، و ادلّه اى كه خصم براى مدّعاى خودشان اقامه نموده اند را با استفاده از كلمات اعلام خودشان، ردّ كرده است، و در هيچيك از اين موارد از جاده فهم و انصاف و عقل و ادب خارج نشده است، و اين مطلبى است كه در سر تا سر كتب شيعه به چشم مى خورد.
بسى جاى تأسّف است، اينان هنوز نفهميده اند كه شيعه در اين تفتيش و حقّ جويى، پى گير واقع است، بدنبال حقيقت مى گردد، تا از آن پيروى نمايد، شيعه مى گويد: ما بايد بين خداوند متعال و خودمان، كسى را واسطه قرار دهيم كه حقّ وساطت با اوست، در اين پى جوئى، ما بدنبال كسى مى گرديم كه در عقائد و اعمال او را نزد خداى خود حجّت قرار دهيم، اعمال و گفتار و عقائد را به اومستند كنيم، و روز قيامت در محضر حقّ تبارك و تعالى براى تبعيّت از او دليل و برهانى قويم و صحيح داشته باشيم.
شيعيان منطقى غير از اين نداشته و ندارند، نزاع شخصى در بين نيست، تحرّى و جستجوى از حقيقتى است كه فقط و فقط با دست يافتن به آن حقيقت، سالك مسلك نجات و سعادت خواهيم بود، حال چرا و چگونه اين حقيقت بر كام مخالفين تلخ مى نمايد، امريست كه بايد خود جواب آن را بدهند.
از پروردگار منّان مسألت داريم ما را به آنچه رضاى او در آنست موفّق بدارد، و از او مى خواهيم در فهم و وصول به حقائق ما را به طريق مستقيم هدايت فرمايد، و ما را هنگام ملاقات با خودش و مواجه شدن با رسول گراميش صلّى الله عليه وآله وسلّم از روسپيدان محشر قرار بدهد.

وصلّى الله عليه محمّد وآله الطّاهرين

(1) شرح المقاصد: ج5/254.

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

آيه 124 سوره بقره :

إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ .

خداي عالم در اين جا مي‌فرمايد :

امامت من به كسي كه متلبس به ظلم شده باشد ، نمي‌رسد . «لا ينال عهدي الظالمين» مطلق است . پس اگر كسي از اول عمرش يك لحظه متلبس به ظلم بشود و ظلمي از او سر بزند ، امامت به او نخواهد رسيد .

در قرآن هم داريم كه :
[
وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ . [الطلاق 1]

هر كس حدود خدا را تجاوز كند‌ ، به نفسش ظلم كرده است .

الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ [لقمان 13]

شرک، ظلم بزرگى است.

حد اقل مرتبه گناه،ظلم به نفس خويش است . يعني كسي اگر در تمام عمرش يك بار گناه بكند ، با اين گناه به خود ظلم كرده است و مصداق ظالم مي‌شود و عهد الهي كه امامت باشد به متلبس به ظلم نمي‌رسد .

و همه مي دانند که به جز حضرت علي (ع) هيچ کدام از خلفا معصوم نبوده اند.براي مثال عمر حدود 30 سال بت پرستيده بود.و تمامي خلفاي ديگر نيز به جز حضرت علي(ع) گناهکار بوده اند.

از مجموع جملات بالا نتيجه مي گيريم که خلافت مختص حضرت علي(ع) و ائمه(ع) بوده است.

 

 

عمر از طايفه بنى عدى بود.طايفه مزبور يكى از تيره‏هاى قريش بوده است.مادرش حنتمه دختر هاشم بن مغيره از تيره بنى مخزوم بود.اين تيره نيز از طايفه قريش و در جاهليت از همپيمانان بنى اميه به شمار مى‏رفت.عمر بر خلاف ابو بكر،از كسانى بود كه سالها پس از بعثت رسول خدا(ص)به آن حضرت ايمان آورد.بسيارى از مصادر،اسلام او را در سال ششم بعثت مى‏دانند.اين در حالى است كه مسعودى،اسلام او را چهار سال قبل از هجرت،يعنى سال نهم بعثت مى‏داند. (1) عمر در دوران مدينه،در حوادث و جنگها حضور داشت گر چه تاريخ خاطره ويژه‏اى از وى به يادگار ندارد.زمانى كه دختر او حفصه به عقد رسول خدا(ص)درآمد،رفت و شد وى با رسول خدا(ص)بيشتر شد.در اين زمينه،وى با ابو بكر موقعيت مشابهى داشت.گذشت كه عمر و ابو بكر از كسانى بودند كه رسول خدا(ص)ميان آنان پيوند برادرى بست. (2) آنها در تمام دوران حيات رسول خدا(ص)قرين يكديگر بودند.آن دو كه در جريان تحولات سقيفه همه جا مواضع يكسانى داشته و درست‏به دليل اصرار عمر در پايدار ساختن خلافت ابو بكر بود كه امام على(ع)او را متهم كرد كه به خاطر آينده خود تلاش مى‏كند. (3) اين امر براى ديگران نيز قابل درك بود.زمانى كه ابو بكر عهد خلافت عمر را به دست او سپرد تا بر مردم بخواند،شخصى در راه از او پرسيد:در اين نامه چيست؟عمر گفت:نمى‏دانم،اما من اولين كسى هستم كه از آن اطاعت مى‏كنم!آن شخص گفت: اما من مى‏دانم كه در آن چيست،امرته عام اول و امرك العام،سال نخست،تو او را به خلافت گماردى و اكنون او تو را به خلافت مى‏گمارد. (4) اين حكايت نشان آن است كه مردم از پيوند سياسى اين دو نفر آگاه بوده‏اند.به نظر مى‏رسد موفقيت اين دو نسبت‏به يكديگر و جايگاه برتر عمر در طول خلافت دو سال و سه ماه ابو بكر،براى همه اين امر را قابل قبول ساخته بود كه اين دو نفر،در واقع،يك نفر هستند،بدين معنى كه بطور طبيعى،خلافت عمر ادامه خلافت ابو بكر بوده و حكومت آنها يك‏«خلافت‏»واحد به شمار مى‏آيد.قيس بن ابى حازم مى‏گويد:عمر را در مسجد ديدم كه چوب نخلى در دست داشت و مردم را مى‏نشاند،در همان حال غلام ابو بكر كه نامش شديد بود آمد و نوشته‏اى از ابو بكر را بر مردم خواند،پس از آن بود كه عمر را بر منبر اين سخن درستى است كه،اگر عمر نبود ابو بكر به خلافت نمى‏رسيد. (6) زمانى كه ابو بكر قصد آن داشت تا خالد بن سعيد را به فرماندهى سپاهى بگمارد،عمر موفق شد او را از تصميمش منصرف كند،زيرا خالد تنها سه ماه پس از سقيفه با ابو بكر بيعت كرد. (7) ابو بكر مى‏گفت كه بيش از همه عمر را دوست دارد. (8) عمر خطاب به ابن عباس گفت:در واقع،اگر عقيده ابو بكر به من نبود، شايد براى شما نيز سهمى مى‏گذاشت،در آن صورت نيز قوم شما(قريش)،چشم ديدن شما را نداشت. (9) همين باور ابو بكر بود كه او را واداشت تا ضمن‏«عهدى‏»عمر را به جانشينى خود«منصوب‏»كند.او در ضمن صحبت‏خود گفت:چون از به وجود آمدن فتنه مى‏ترسيده،عمر را به جانشينى خود گماشته است. (10) پيش از آنكه ابو بكر وى را بر اين كار بگمارد،درباره اين كار خود،از عبد الرحمن بن عوف مشورت خواست،او با تمجيد از وى،عمر را فردى عصبانى خواند.ابو بكر گفت:او در مقايسه با رقيق القلب بودن من چنين مى‏نمايد،اگر سر كار بيايد آرام خواهد بود. طرف دوم مشورت ابو بكر،عثمان بود،عثمان درباره عمر گفت:باطن او بهتر از ظاهر اوست. (11) اين تمامى مشورت ابو بكر براى نصب عمر است كه تواريخ از آن ياد كرده‏اند،آن هم تنها با عثمان و عبد الرحمن بن عوف چهره‏هاى اشرافى قريش.

عثمان كه در تمام دوره بيمارى ابو بكر ملازم او بود،از طرف وى مكلف به نوشتن عهدنامه جانشينى عمر شد.با نوشتن آغاز عهد،ابو بكر به حالت اغماء رفت و عثمان كه تكليف خود را مى‏دانست تا به آخر عهد را نوشته و نام عمر را در آن درج كرد.ابو بكر پس از به هوش آمدن از وى خواست تا آنچه را نوشته بخواند و او چنين كرد و ابو بكر نوشته او را تاييد نمود. (12) بدنبال اين امر طلحه بر ابو بكر وارد شده و گفت:تو شاهد بودى كه عمر در كنار تو و با بودن تو چگونه برخورد مى‏كند،در آن صورت وقتى بدون تو باشد معلوم نيست چه خواهد كرد.ابو بكر از اعتراض وى بر آشفت. (13) در نقلى ديگر آمده كه مردم ابو بكر را به دليل آن كه شخصى بد خلق را بر آنان مسلط كرده به وى اعتراض كردند. (14) به روايت ابن عبد البر،ابو بكر از معيقب الروسى پرسيد نظر مردم درباره تعيين عمر توسط او چيست؟او گفت:برخى راضى و كسانى ناراضى‏اند.ابو بكر گفت:آيا راضى‏ها بيشترند ياافراد ناراضى؟او گفت:ناراضى‏ها بيشترند.ابو بكر پاسخ داد:چهره حق ابتدا كريه است اما عاقبت‏با آن است. (15) عمر خود در اولين خطبه‏اش گفت:آگاه است كه مردم از روى كار آمدن او كراهت دارند. (16) به روايت ابن قتيبه،مسلمانان شام با شنيدن خبر مرگ ابو بكر،از روى كار آمدن احتمالى عمر اظهار نگرانى كرده و گفتند:اگر عمر بر سر كار آيد«صاحب‏»ما نيست و ما او را از خلافت‏خلع خواهيم كرد. (17) به نظر مى‏رسد،ابو بكر هيچ گونه مشورت جدى در انتخاب عمر نكرده است. (18) ابو بكر خود بر اين باور بود كه بسيارى از مهاجران در انديشه خلافت هستند.او خطاب به عبد الرحمن بن عوف مى‏گفت:از همان آغاز خلافتش بسيارى از مهاجرين وى دم مرگ،عمر را از مهاجرين و طمع آنان براى خلافت پرهيز داد. (20) با تعيين عمر توسط ابو بكر،اصل‏«استخلاف‏»به صورت يك اصل مشروع در فقه سياسى سنى در آمده،در حالى كه به تصريح منابع سنى،چنين اقدامى،هيچ گونه پيشينه‏اى در سيره رسول خدا(ص)نداشته است.حكومت استخلافى در يكى از دو ركن حكومت موروثى با آن مشترك است. در حكومت موروثى،ركن اول استخلاف و ركن دوم جهات ارثى و خانوادگى است.ركن اول آن در سيره خليفه نخست صورت شرعى بخود گرفت و همانگونه كه محمد رشيد رضا يادآور شده اين امر زمينه را براى موروثى شدن خلافت در دوره امويان فراهم كرد. (21)

پس از نوشتن عهد خلافت عمر توسط ابو بكر،عملا عمر به خلافت منصوب شده‏بود.در اين صورت،بيعت مردم،نمى‏توانست عامل خليفه شدن عمر باشد.نهايت،اعلام موافقت مردم بود كه نبايست آنرا بدين معنا بدانيم كه اگر موافقت نمى‏كردند او خليفه نمى‏شد،بلكه همانگونه كه گذشت،اين،نوعى رضايت و اظهار وفادارى در فرمانبردارى از خليفه بود.شگفت آنكه عمر خود بر اين باور بود كه انتخاب ابو بكر«فلتة‏»و ناگهانى بوده و معتقد بود كه حكومت‏بايد با مشورت مؤمنين باشد،اما اكنون تنها با يك عهدنامه بر سر كار آمد و در حالى كه از انتخاب ابو بكر ناخواسته،انتقاد مى‏كرد،درباره نحوه روى كار آمدن خود سخنى نگفت.

اخلاقيات خليفه

شخصيت روحى خليفه كه در كار فكرى و سياسى و اجرايى او نيز تاثير شديدى داشت،شخصيتى و از نظر فكرى افراطى بود. (23) او مديريت را عبارت از نوعى سختگيرى مى‏ديد و مى‏كوشيد تا با اين سختگيرى،اعراب بدوى را تحت كنترل در آورد.تبلور اين امر،در افكار و رفتار او،در همان حيات رسول خدا(ص)آشكار بود.بياد داريم كه او در بدر اصرار داشت تا رسول خدا(ص)تمامى اسراى بدر را به قتل برساند.شدت و حدت او،در برخورد با سهيل بن عمرو،در جريان صلح حديبيه،در منابع تاريخى گزارش شده است.او حتى نسبت‏به صلح حديبيه موضع تندى داشت(ما در اين باره،در جلد نخست(سيره رسول خدا(ص))توضيحاتى آورده‏ايم عمر در همان روز نخست‏خلافت گفت:خدايا من تندخو هستم،مرا نرم گردان! (24) او دريافت كه بدون شلاق نمى‏تواند با اين مردم بسر برد،لذا گفته‏اند:او نخستين كسى بود كه شلاق‏«دره‏»در دست گرفت. (25) درباره‏چوبدستى او گفته شده است كه،ترسناكتر از شمشير حجاج بوده است. (26) گذشت كه طلحه به دليل خلق تند عمر به ابو بكر اعتراض كرد كه چرا وى را بر آنان مى‏گمارد. (27) به نقل ابن شبه نيز شخصى به عمر گفت:مردم از تو خشمگين‏اند،مردم از تو خشمگين‏اند،مردم از تو متنفرند،عمر پرسيد براى چه؟آن مرد گفت:از زبان و عصاى تو! (28) يك بار غلام زبير بعد از نماز عصر به نماز ايستاد،در همان آن متوجه شد كه عمر با دره خود به طرف او مى‏آيد.بلافاصله از آنجا فرار كرد.عمر در پى او رفت تا او را يافت.غلام گفت:ديگر چنين نخواهم كرد! (29) زمانى كه عمر همسر يزيد بن ابى سفيان را بعد از درگذشت‏شويش خواستگارى كرد،او نپذيرفت،دليل او اين بود كه عمر وقت ورود و خروجش از خانه عبوس و گرفته است. (30) حتى عايشه نيز كه مناسبات نزديكى با خليفه داشت،به دليل همين اخلاق خليفه،حاضر نشد خواهر خود را به عقد او در آورد. (31) به گزارش عبد الرزاق صنعانى،ابراهيم نخعى مى‏گويد:عمر در صفوف زنان مى‏گشت،ناگهان بوى عطرى از آنان به مشامش رسيد،در آن حال گفت:اگر مى‏دانستم اين بو از كيست‏با او چه و چه مى‏كردم،زنان بايد براى شوهرانشان خود را معطر كنند.ابراهيم مى‏افزايد:زنى كه در آنجا خود را معطر كرده بود از ترس بول كرد. (32) چنان كه زنى ديگر با ديدن او سقط كرد. (33) معمولا كسى كه قصد سؤالى از عمر داشت،جرات اين كار را نمى‏يافت،بلكه از طريق عثمان يا شخص ديگرى سؤال خود را مطرح مى‏كرد. (34)

اين اخلاق سبب شده بود تا او در انتخاب فرمانداران خود نيز معيار خشونت رامعيارى اساسى تلقى كند. (35) در برخورد با افراد خاطى از هر طايفه‏اى بودند گذشت نمى‏داشت و اسلام را تنها از زاويه سختگيرى مى‏شناخت،همين رفتار او سبب شد تا جبلة بن ايهم از شاهان شام كه مرتكب خطايى شده بود از مكه به شام بگريزد و از اسلام روى برتابد. (36) فرمانداران و فرزندان خليفه نيز از اين سختگيرى در امان نماندند.زمانى كه يكى از فرزندان او لباس زيبايى پوشيده بود،از خليفه كتك مفصلى خورد تا اندازه‏اى كه فرزند او به گريه افتاد.وقتى حفصه به او اعتراض كرد عمر گفت: او خود را گرفته بود،من او را زدم تا تحقيرش كرده باشم. (37) او فرزند ديگرش را كه مشروب خوارى كرده بود،آن اندازه زد كه وى در گذشت. (38) گويا عمرو بن عاص او را به همين دليل در مصر حد زده بود،اما وقتى به مدينه آمد پدرش نيز او را زد و همين سبب مرگ او شد.زمانى كه فرزند خليفه در بستر مرگ افتاده بود به پدرش گفت:تو مرا كشتى!عمر گفت:اگر خدا را ملاقات كردى به او بگو،كه ما حد را جارى مى‏كنيم! (39) شدت اين برخوردها اعتراض مردم را بر انگيخت، آنان از عبد الرحمان بن عوف خواستند تا در اين باره با عمر سخن گفته و به او بگويد كه دختران در خانه نيز از او هراس دارند.عمر در برابر اين اعتراض گفت:مردم جز با اين روش اصلاح پذير نيستند،در غير اين صورت لباس مرا نيز از تنم بيرون خواهند آورد. (40) او خودش تاييد مى‏كرد كه مردم از تندى او ترسيده و وحشت كرده‏اند. (41) در اصل همين برخوردها مى‏توانسته مانعى بر سر راه اعتراضات مردم به عملكرد او باشد. (42) پيش از آن،زمانى كه رسول خدا(ص)فرمود تا مردها همسرانشان را نزنند،عمر از آن حضرت خواست تا اجازه دهد تا مردان همسران خود را بزنند اما آن حضرت نپذيرفت. (43) اشاره كرديم كه برداشت دينى او نيز متاثر از اين روحيه بوده و از او شخصيتى افراطى ساخته بود.اصرار در زدن فرزندش براى خوردن شراب تا سر حد مرگ همين امر را نشان مى‏دهد.او درباره زنان نيز سختگير بود و اجازه حضور در نماز صبح و عشا را به آنان نمى‏داد.قطع سهم مؤلفة قلوبهم نيز از همين منش او سرچشمه مى‏گرفت.حتى در ميان احكام اسلام نيز على رغم آن كه شجاعت نظامى محسوسى نداشت‏به جهاد بيش از همه چيز اهميت مى‏داد. (44) به همين دليل بود كه جمله حى على خير العمل از اذان حذف شد به اين بهانه كه مردم ممكن است‏با بودن آن به جهاد نروند.البته فضيلتى ديگر براى نماز انتخاب شد كه در اذان صبح گفته مى‏شد و مى‏شود و آن اين كه نماز بهتر از خواب است!اين در حالى است كه امام سجاد و عبد الله بن عمر حى على خير العمل را جزو اذان مى‏دانستند (45) كما اين كه ابو حنيفه معتقد بود كه جمله الصلاة خير من النوم بايد بعد از پايان اذان گفته شود چون جزو اذان نيست. (46)

به هر روى عمر در برخورد با مردم،تند برخورد مى‏كرد،اين على رغم آن بود كه مى‏كوشيد تا در دايره خلافت و نه سلطنت عمل كند.مناسب است قسمتى از سخنرانى عتبة بن غزوان را كه تنها شش ماه در عهد عمر حاكم بصره و در واقع فرمانده نيروهاى بصرى بود نقل كنيم.او با اشاره به مشكلات اقتصادى زمان رسول خدا(ص)و فقر صحابه در قياس با وضعيت زمان عمر كه هر كدام از صحابه،اميرى از امراى شهرها شده‏اند گفت:هيچ نبوتى نيست جز آنكه‏«ملك‏»آن را نسخ مى‏كند.من از آن زمان به خدا پناه مى‏برم كه نبوت در آن،به‏«ملك‏»تبديل شود و به خدا پناه مى‏برم كه براى خود فردى بزرگ و در درون مردم،حقير به نظر آيم،شما بزودى اميران پس از ما را تجربه خواهيد كرد و آنها را خواهيد شناخت و نسبت‏به آنان موضع انكار خواهيد داشت. (47) در واقع اين تصور عمومى بوده و بسيارى،از تبديل شدن‏«خلافت‏»به‏«ملوكيت‏»داشتند.عمر خود مى‏گفت:نمى‏داند خليفه است‏يا ملك.كعب الاحبار به او اطمينان مى‏داد كه خليفه است واو،نام گويا ابو بكر نيز تصور ملك از خود داشته است. (49) با وجود اين روش برخورد،بودند كسانى كه جرات انتقاد از او را داشتند.

وقتى بلال اذان مى‏گفت و عمر به او اعتراض كرد كه وقت نشده،بلال به او پاسخ داد:زمانى كه تو از الاغ قوم خودت گمراه‏تر بودى من وقت را مى‏شناختم. (50) عمر خود مى‏گفت:اگر كسى در من كجى ديد آن را راست كند.يك نفر اعرابى گفت:اگر در تو كجى پديدار شود با شمشير راستش مى‏كنيم،عمر شكر كرد كه در امت كسى هست كه با شمشير او را راست مى‏كند. (51) با وجود اين، عايشه فرزند عثمان بر اين اعتقاد بود كه تندى عمر ديگران را از انتقاد از او باز داشته است (52) در برابر پدرش بود كه گفته مى‏شد،سستى‏اش در برابر دشمنانش،سبب بالا گرفتن انتقادات از او شده بود.)عمر خود معتقد بود كه راه اصلاح امت محمد(ص)آن است كه با قدرت اما بدون زور، نرم اما بدون سستى،بخشش اما بدون اسراف و امساك اما بدون بخل،عمل شود. (53) بايد پذيرفت كه برخورد با جامعه بدوى كار آسانى نبوده است.

خلق سختگيرانه عمر،از نظر اقتصادى نيز نمود خاص خود را داشت.او زندگى ساده را براى خود و كارگزاران و خانواده خود مى‏پسنديد،در اين باره الگوى زندگى رسول خدا(ص)هنوز در ميان مردم جارى بود گر چه به مرور كسانى از حاكمان،راه و رسم ديگرى را پيشه كرده بودند.عمر علاوه بر آن كه به هر روى تحت تاثير آن الگو قرار داشت‏شخصا نيز برداشت زهدگرايانه افراطى از دين داشت.نشانه آن برداشت وى از آيه‏«اذهبتم طيباتكم في الحياة الدنيا»است كه آن را درباره مسلمانان روا مى‏شمرد.البته در اين باره مورد اعتراض قرار گرفت و زمانى كه معلوم شد آيه مزبور درباره كفار است آن را قبول كرد. (54) زندگى زهد گونه او به اين معنا نبود كه او در دوره خلافت ثروتى نداشت‏بلكه‏در مصادر آمده است كه عمر از ثروتمندان قريش بود. (55) كسى از نافع پرسيد:آيا عمر بدهكار بود؟نافع گفت:چگونه عمر بدهى داشت در حالى كه تنها يكى از ورثه او ميراثش را به يك صد هزار(درهم يا دينار؟)فروخت. (56) او مهريه زنش را نيز چهل هزار درهم قرار داد. (57) زمانى نيز دهها هزار درهم از اصل مالش به دامادش بخشيد. (58) زاهدتر از عمر سلمان بود كه عمر را از تجمل‏گرايى نهى مى‏كرد. (59)

خليفه بيش از ده سال خلافت كرده و در سال 23 هجرى كشته شد.

موضعگيرى عثمان در مقابل احكام شرع

عثمان در اين جهت، جز تبعيت از شيوه ابوبكر و عمر و عمل به رأى خود و پشت سر گذاشتن نصوص شرعى روشى نداشت .

از جمله بدعتهاى او تبديل نماز قصر به تمام بود .

بر طبق سنت رسول خدا (ص) شخص مسافر، نمازهاى چهار ركعتى را دو ركعت مى خواند و اين سنت تا زمان عثمان همچنان باقى بود .

اما عثمان پس از گذشت شش سال از خلافتش اين سنت را زير پا گذاشت .

همچنين با وضع زكات در اسب، موارد زكات را از نه مورد به ده مورد افزايش داد .

از ديگر بدعتهاى او آن بود كه در نمازهاى عيد فطر و عيد قربان، خطبه را بر نماز مقدم كرد؛ حال آنكه در زمان رسول خدا (ص) نماز بر خطبه ها مقدم بود .

ديگر آنكه اجازه داد مرد با دو خواهر ازدواج كند، مشروط بر اينكه آن دو خواهر، مملوك باشند؛ (در صورتى كه قرآن، به شكلى مطلق ازدواج با دو خواهر را ممنوع كرده است، اعم از آنكه دو خواهر، آزاد باشند، يا مملوك و كنيز) .

قرآن در اين مورد مى فرمايد: حرمت عليكم أمهاتكم و بناتكم .و أن تجمعوا بين الأختين .:

حرام است بر شما ازدواج با مادرانتان و دخترانتان ..و اين كه با دو خواهر ازدواج كنيد (سوره نساء، آيه 7( همچنين عده طلاق خلع (يكى از اقسام طلاق) را نيز از سه طهر (كه نص صريح قرآن است) به يك طهر تقليل داد .

قرآن مى فرمايد: والمطلقات يتربصن بأنفسهن ثلاتة قروء: زنان مطلقه بايد به مقدار گذشتن سه پاكى انتظار بكشند (سوره بقره، آيه 228( به موجب اطلاق آيه فوق و شمول آن نسبت به تمام انواع طلاق، طلاق خلع نيز مانند ساير انواع طلاق است؛ اما خليفه با اين حكم مخالفت كرد .

از ديگر بدعتهاى او مخالفت با سنت پيامبر مبنى بر عدم تجويز خوردن گوشت شكار در حال احرام در ايام حج است .

يكى ديگر از اجتهادات خليفه كه مخالفت صريح با حكم خداوند بود، عدم اجراى حكم قصاص در مورد فرزند خليفه ثانى، عبيدالله بن عمر بود .

پس از آنكه عمر بن خطاب توسط ابولؤلؤ- كه يك نفر ايرانى بود- مجروح شد، فرزند خليفه، (يعنى عبيدالله )از روى تعصب عربى و عصبانيت، يك ايرانى به نام هرمزان را بدون هيچ گناهى و فقط به جرم ايرانى بودن و هم نژادى با قاتل خليفه كشت .

اين خبر به عمر رسيد و او در همان حال جراحت و بيمارى دستور داد در صورتى كه بيّنه اى مبنى بر مشاركت اين دو نفر با ابولؤلؤ اقامه نشد، عبيدالله قصاص شود .

اما پس از مرگ عمر و روى كار آمدن عثمان، خليفه جديد به منبر رفت و گفت: هرمزان از مسلمين بود و وارثى جز مسلمين ندارد و من كه امام شما هستم، او را مى بخشم .

آيا شما هم او را مى بخشيد؟ حكم عفو او مورد اعتراض على بن ابى طالب (ع) قرار گرفت و حضرت خواستار قصاص شدند و عده اى ديگر از اصحاب رسول خدا (ص) نيز به عثمان اعتراض كردند؛ ولى عثمان توجهى نكرد و براى خاموش شدن قائله، عبيدالله را به كوفه فرستاد و او را در منزلى سكونت داد .

على (ع) نيز به عبيدالله فرمودند: اگر من به تو دست يابم، تو را به خاطر هرمزان قصاص خواهم كرد! گروهى خواسته اند تعطيل اين حد الهى را توجيه كنند و گفته اند عذر عثمان اين بود كه مى ترسيد دشمنان اسلام بشنوند كه خليفه كشته شده و مسلمانان فرزندان او را نيز كشتند و بدين جهت مسلمانان شماتت شوند .

غافل از آنكه به اعتقاد عثمان و ديگران، اگر خليفه كشته شده بود، بنا حق كشته شده بود؛ ولى فرزندش بر طبق حق و به دستور خداوند كشته مى شود و اين، عين عدالت است و اگر اجراى عدالت، موجب شماتت دشمنان شود، چه باك! در زمان رسول خدا (ص) زنى از خانواده اى سرشناس دزدى كرد و پيامبر دستور دادند انگشتان دست او قطع شود .

معروفيت خانواده آن زن، سبب وساطت عده اى شد تا اين حكم در مورد او اجرا نشود .

اما حضرت محمد (ص) فرمودند: پيشينيان شما تنها بدين جهت هلاك شدند كه اگر فردى ضعيف و ناتوان مرتكب جرمى مى شد، او را مجازات مى كردند؛ ولى اگر شخصى شريف و سرشناس مرتكب جرم مى شد، رهايش مى كردند .

به خدا سوگند اگر فاطمه،- دختر محمد- هم دزدى كند، دستش را قطع خواهم كرد! و اين سخن، رهنمودى است براى تمامى جوامع تا بدانند اجراى حكم الهى نسبت به همه، اعم از كوچك و بزرگ، توانا و ناتوان، ثروتمند و فقير، رئيس و مرؤوس و تساوى همگان در پيشگاه عدل و دستگاه قضايى اسلام، ضامن بقاى آن جامعه است و يكى از دلايل انحطاط جوامع، همين بى عدالتى هاست .

قتل عثمان

— عثمان روز اول محرم سال 24 هجرى به خلافت رسيد و نزديك به 12 سال خلافت كرد .

بانگاهى به كارنامه او در اين دوران، آنچه بيش از همه نظرها را به خود جلب مى كند، اسراف و تبذير، تجمل پرستى، عصبيت قومى و نژادگرايى، علاقه به زندگى مرفه، تنگ گرفتن بر مردم، كمك به توسعه فقر و ايجاد نظامى طبقاتى، تعطيل احكام الهى و تحريم حلال و حلال شمردن حرام خداوندى، فراهم آوردن موجبات دنياپرستى كسانى كه تا ديروز در راه دين خدا شمشير مى زدند، ضرب و شتم و شكنجه اصحاب رسول خدا (ص) و مؤمنان صالح، گماردن اشقيا و ستمگران جبار و شرابخواران زناكار بر تمامى شؤن مسلمين ، دوستى دشمنان خدا و دشمنى دوستان خدا مى باشد و سرانجام نيز عثمان ذوالنورين و همان كسى كه ملائكه از او حيا مى كردند)!))1( گرفتار اعمال خود شد و مسلمانان خروشان و خشمگين او را به قتل رساندند .

مورخين آورده اند كه پس از توطئه عثمان عليه محمد بن ابى بكر و همراهانش كه با دستخط حكومت مصر، عازم آن سرزمين بود (تفصيل اين واقعه پيش از اين گذشت) و كشف توطئه قتل او توسط عثمان، چند قبيله عرب با يكديگر همدست شدند و خانه عثمان را محاصره كردند و آب را به رويش بستند .

اين خبر به اميرالمؤمنين (ع) رسيد و آن حضرت سه مشك آب برايش فرستادند .

خانه عثمان 49 روز در محاصره كامل بود و در ميان محاصره كنندگان، اصحاب رسول خدا (ص) نيز ديده مى شدند .

در نهايت، محمد بن ابى بكر با دو نفر ديگر از بام خانه هاى انصار وارد خانه عثمان شدند .

محمد ريش عثمان را به دست گرفت و خواست ضربه اى به او وارد كند؛ اما منصرف شد و برگشت و دو نفر ديگر عثمان را به قتل رساندند .

همسر عثمان بالاى بام رفت و فرياد زد: اميرالمؤمنين كشته شد! مردم نيز داخل خانه شدند و با جسد عثمان روبرو شدند .تا ريخ مرگ او را سه روز به آخر ذى حجه سال 35 هجرى نوشته اند .

جنازه او تا سه روز روى زمين بود و سرانجام روز شنبه پيش از ظهر، در مدينه، در محلى معروف به حش كوكب دفن شد .

در پى قتل عثمان، مردم گرد اميرالمؤمنين ، على (ع) را گرفتند و با اصرار تمام، حضرتش را وادار به پذيرش خلافت كردند .

آنان گرچه با قتل عثمان از شر ظلم و ستم او آسوده شدند؛ ولى بايد ديد آيا اين ناراضيان از ظلم و جور، توان تحمل عدل و داد را دارند يا نه! – پاورقى: )1( اين دو لقب را اهل سنت (بنا به رواياتى كه نقل كرده اند) به عثمان بن عفان داده اند .

– مآخذ: على و مناوئوه، تأليف دكتر نورى جعفر، چاپ مصر .

الرسول الأعظم مع خلفائه، تأليف مهدى القرشى، چاپ لبنان .

حديقة الشيعه، تأليف مرحوم مقدس اردبيلى .

شرح نهج البلاغه، تأليف ابن ابى الحديد معتزلى .

تتمة المنتهى، تأليف مرحوم حاج شيخ عباس قمى .تا ريخ پيامبر اسلام، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى

شوراى خلافت و انتخاب عثمان

كتاب: تاريخ خلفاء، ص 129

نويسنده: رسول جعفريان

عمر در موارد متعددى با صحابه رسول خدا (ص) مشورت مى‏كرد و در عين حال به هيچ وجه خود را در اجراى نظرات آنان ملزم نمى‏دانست.بايد گفت عمر در مواردى كه از خود نظرى نداشت، از نظر ديگران بهره مى‏برد.او در امور قضايى، دهها بار نظر امام على (ع) را بر رأى خويش ترجيح داد.در تاريخ گذارى هجرى با صحابه مشورت كرد و رأى امام على (ع) را درباره تعيين «هجرت رسول خدا (ص)» به عنوان مبدأ تاريخ اسلامى پذيرفت. (1) نمونه ديگر مشورت با امام درباره زمينهاى عراق بود كه نظر امام را قبول كرد. (2) نمونه ديگر مشورت با على (ع) و ديگران درباره خروج از مدينه در جريان جنگ با ايرانيان و تعيين فرمانده براى نيروهاى ايرانى بود. (3) عمر در ميان توصيه به چند عمل، توجه به انصار و مشاورت با آنان را در كارها يادآورى كرد. (4)

با توجه به اين مشورتها برخى گفته‏اند كه اساسا مجلس مشاوره‏اى بطور منظم درمسجد بوده و نظام سياسى عهد عمر نوعى دمكراسى و حتى قريب به جمهورى بوده است. (5) اين نظر با واقعيات آن زمان و آنچه تاريخ گزارش كرده سازگارى ندارد.مشورتهاى موردى، امرى جداى از مجالس شورايى است كه رأى اكثريت را پذيرفته و بطور منظم در امور مداخله مى‏كند.مأخذ سخن امير على، سخن قاضى ابو يوسف است (6) كه در مسجد، مجلسى از اعيان و اشراف وجود داشته كه در ميان آنان سران برخى از قبايل كه به مدينه مى‏آمده‏اند بوده‏اند.او اين جمع را «اهل شورى» ناميده است.دكتر ابراهيم بيضون خطاى امير على را در بكار بردن كلماتى چون مجلس، در معنايى كه اين كلمه در دوره اخير پيدا كرده، يادآور شده و مى‏گويد: چيزى بنام «مجلس» به عنوان يك هيئت مستقر و صاحب نقش در نظام حكومتى اين دوره وجود نداشته است.اين امر بويژه در عهد عمر مصداق بيشترى دارد زيرا او نفوذى قوى در امور سياسى داخلى و خارجى و همه امور حكومتى داشته است.در واقع مسأله مزبور ادامه همان چيزى است كه در عهد رسول خدا (ص) وجود داشته است. (7) از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه مهاجران معمولا در مسجد مى‏نشستند و عمر، امورى را كه از اطراف به او مى‏رسيد با آنان در ميان مى‏گذاشت، از جمله درباره برخورد با مجوس از آنان پرسيد، در آن وقت عبد الرحمان بن عوف گفت: رسول خدا (ص) با آنان معامله اهل كتاب را كرد. (8)

گذشت كه عمر درباره امورى چون نوشتن حديث نيز با اصحاب مشورت كرد و على رغم موافقت آنان، از نوشتن حديث نهى كرد.

يكى ديگر از مصاديق مشورت از نظر خليفه امر خلافت بود.او براى اولين بار، در باره انتخاب ابوبكر به يك حقيقت اعتراف كرد و آن اينكه، ضمن سخنانى كه در مدينه ايراد كرد گفت: آن انتخاب با مشورت مؤمنين نبوده، و از اين پس بايد خلافت بر پايه مشورت مؤمنين باشد؛ اگر كسى بدون مشورت با كسى بيعت كرد هر دوى آنان را بايد به قتل رساند. (9) اين سخنرانى سبب شد تا يك اصل در انتخاب خليفه مطرح شود و آن، دراين سخن كوتاه منقول از خليفه خلاصه مى‏شد كه «الامارة شورى» . (10) آنچه درباره مسأله جانشينى از سوى عمر اظهار شد نشان مى‏دهد كه او خود دچار سر در گمى بوده است.وى ابتدا آرزوى زنده بودن دوستان قديمى را مى‏كرد تا آنان را به خلافت برگمارد .يكى از آنان معاذ بن جبل بود. (11) نفر دوم ابو عبيده جراح، نفر سوم مهاجران حاضر در سقيفه، (12) و نفر سوم سالم مولى حذيفه بود كه اين آخرى غير قريشى بود. (13) عجيب آنكه با همه سوابق مخالفت عمر با خالد بن وليد، (14) از او نقل شده بود كه گفته بود: اگر خالد بن وليد زنده بود او را به جاى خود مى‏گماشتم .#6 بدين ترتيب معلوم مى‏شود كه اگر يكى از اينان زنده بودند نوبت به شورى نمى‏رسيد. # 7

در اصل كانديداهاى او براى خلافت همگى از دنيا رفته بودند.بدين ترتيب نوبت به زندگان رسيد.عبد الرحمان قارى مى‏گويد: عمر با يك نفر انصارى نشسته بود؛ زمانى كه مطمئن شد افراد حاضر مورد اعتمادند، از آن انصارى نظر مردم را درباره جانشين خود سؤال كرد.او از چند نفر از مهاجران ياد كرد بدون آنكه نامى از على (ع) به ميان آورد.عمر خود به اعتراض در آمد و گفت: چرا ابو الحسن نه؟ اگر او سركار آيد مردم را به راه حق هدايت خواهد كرد .#8 مغيرة بن شعبه مى‏گويد: عمر از من پرسيد: چه كسى براى جانشينى صلاحيت دارد؟ گفتم عثمان! او از عثمان انتقاد كرد.همين طور پنج نفر ديگر شورا را نام بردم كه بر هر يك از آنان عيبى نهاد و از جمله امام على (ع) را متهم به شوخ بودن كرد.#9گرچه گفت: اگر او سركار آيد همه را به راه درست هدايت خواهد كرد.#1 از كعب الاحبار [كه عمر معتقد بود با كتابهاى آسمانى سر و كار دارد] #2 درباره خليفه بعد از خود پرسيد، او گفت: على صلاحيت اين كار را ندارد و او در كتابها خوانده است كه خلافت به كسانى خواهد رسيد كه بر سر دين با پيامبر (ص) در جنگ بوده‏اند.#3 گويا مقصودش كسى جز بنى اميه كه شاخص آنها عثمان بود نبوده است.عثمان، در تمام دوره ابوبكر و عمر نفوذ قابل توجهى داشت.يكبار نيز از حذيفه، كه او را صاحب سر پيامبر (ص) مى‏دانستند، پرسيد: به نظر تو، مردم چه كسى را بعد از من به امارت خواهند پذيرفت؟ حذيفه گفت: به نظر من مردم كار خود را به عثمان بن عفان واگذار خواهند كرد.#4 استنباط حذيفه درست بود، زيرا قريش تماما جانبدار عثمان بودند .

بايد گفت، عمر دل خوشى از بنى‏هاشم نداشت.مذاكره‏اى كه ميان عمر و ابن عباس در اين باره شده حاوى نكات جالبى است: طبرى مى‏نويسد: عمر به ابن عباس گفت: آيا مى‏دانى چرا قوم شما [قريش‏]، شما را از جانشينى محمد (ص) منع كردند؟ گفتم: نه؛ عمر گفت: براى اين كه كراهت داشتند خلافت و نبوت براى شما باشد، در آن صورت فخر و غرور شما، افزون مى‏شد؛ به همين دليل قريش خلافت را براى خود گذاشت و كار درستى كرد.ابن عباس مى‏گويد: به عمر گفتم: اجازه مى‏دهى سخن بگويم؛ عمر گفت: آرى بگو، ابن عباس مى‏گويد: به عمر گفتم: اينكه مى‏گويى قريش خلافت را براى خود نهاد، بايد بگويم: اگر قريش چيزى را براى خود برمى‏گزيد كه خداوند برگزيده بود، راه درست را در پيش گرفته بود بدون آنكه گرفتار انكار و حسادتى شود.اما اينكه مى‏گويى آنان كراهت داشتند نبوت و خلافت در يك خاندان باشد، خداوند از قومى چنين به كراهت توصيف كرده كه: ذلك بأنهم كرهوا ما أنزل الله فأحبط أعمالهم؛ اين چنين آنان نسبت به آنچه‏خداوند نازل كرده بود، كراهت نشان داده‏اند، پس اعمالشان از بين رفت.عمر گفت: اى پسر عباس چيزهايى درباره تو شنيده‏ام كه نمى‏خواهم از تو باور دارم، در آن از صورت منزلت تو نزد من كاسته خواهد شد.ابن عباس گفت: اگر حق مى‏گويم، چرا منزلت من نزد تو كم شود، و اگر [مى‏پندارى كه‏] باطل است، چون منى باطل را از خود دور كرده است، عمر گفت: شنيده‏ام گفته‏اى: آنها از روى حسد و ظلم خلافت را از على (ع) دور كردند .ابن عباس گفت: اما در مورد ظلم كه هر جاهل و حليمى آنرا مى‏داند؛ و اما حسد، ابليس در حق آدم حسد كرد و ما نيز فرزندان او هستيم كه محسود واقع مى‏شويم؛ عمر گفت: هيهات! به خدا قلوب شما بنى‏هاشم گرفتار حسدى زايل نشدنى است.ابن عباس گفت: اى عمر! قلوبى را كه خداوند رجس را از آنان تطهير كرده متهم به داشتن حسد و غش نكن؛ قلب پيامبر (ص) نيز از قلوب بنى‏هاشم است.#1 زمانى همو حاضر نشده بود خالد بن سعيد را به خاطر اندك مخالفتى با خلافت ابوبكر بكار گمارد، روشن بود كه نمى‏توانست از امام على (ع) كه در تمام اين مدت خود را كنار كشيده و در آغاز نيز چندين ماه از بيعت خوددارى كرده، رضايتى داشته باشد.

به هر روى عمر در كار جانشينى خود درمانده بود.وقتى خبر به حفصه رسيد كه پدرش سر آن دارد تا كسى را جانشين نكند، او به پدرش گفت: اگر تو چوپانى براى گوسفندانت داشتى و او كارش را ترك مى‏كرد، تو او را ضايع‏گر مى‏دانستى، بنابر اين رعايت مردم شديدتر است .عمر گفت كه اگر جانشين نگمارد چون پيامبر (ص) رفتار كرده و اگر بگمارد چون ابوبكر؛ #2 گويى براى او هر دو سنت شرعى بود.عمر اظهار مى‏كرد كه در حيات خود، بار مسئوليت را تحمل كرده، ديگر بعد از مردن نمى‏خواهد چنين كند.#3 با اين حال نتوانست كار خلافت را رها كند.بلاذرى مى‏گويد: عمر گفت: كسانى گفته‏اند [و خود عمر قبول كرده بود كه‏] بيعت ابوبكر فلتة بوده و بيعت با او نيز با مشورت صورت نگرفته؛ اين «امر» پس از من به صورت «شورا» خواهد بود.#1 عمر عوض يك نفر، شش نفر را برگزيد تا با مشاوره يكديگر ـ و البته با سپردن مسئوليت آن در دست عبد الرحمن بن عوف ـ #2 يكى از خود را انتخاب كنند.عمر خطاب به آنان گفت: من دريافتم كه شما رؤساى مردم هستيد و اين امر جز در ميان شما نخواهد بود .گذشت كه خليفه هر كدام را به عيبى متهم كرد؛ جز آنكه از ابن عوف تمجيد كرد.#4 عمر هم اعضاى شورا را معين كرد و هم كيفيت كار آن را نشان داد.آنان بايد در خانه‏اى گرد هم جمع مى‏شدند و پنجاه نفر انصارى از آنان مراقبت مى‏كردند تا آنان يك نفر را برگزينند .گويا طلحه در مدينه حاضر نبوده است؛ (بلاذرى مى‏گويد قول درست همين است) اگر پنج نفر كسى را انتخاب كرده و يك نفر مخالفت مى‏كرد، بايد سرش را جدا مى‏كردند؛ اگر دو نفر با رأى چهار نفر مخالفت مى‏كردند بايد كشته مى‏شدند؛ اگر سه نفر يك طرف و سه نفر طرف ديگر بودند بايد به حكميت عبد الله بن عمر راضى مى‏شدند و اگر راضى نمى‏شدند، گروهى مقدم بود كه عبد الرحمن بن عوف در ميان آنان بود.و اگر سه نفر ديگر با آنها مخالفت كردند بايد كشته شوند.#5 نقش عبد الله بن عمر در اين شوراى شش نفره، جنبه سهم مشورتى داشت؛ اما خود او نمى‏بايست كانديداى خلافت باشد؛ چون از ديد پدرش، او كسى بود كه توانايى تصميم گيرى درباره طلاق همسرش را نيز نداشت.#6 افزون بر اينها عمر گفته بود كه اين «امر» براى «اهل بدر» است تا آن زمان كه يكى از آنان زنده باشند، سپس از آن، اهل «احد» تا زمانى كه يكى زنده باشد.اما براى طلقا و فرزندان آنان و مسلمانانى كه در فتح مكه مسلمان شده‏اند حقى نيست.#7 عمرو بن عاص نيز تلاش زيادى كرد تا خود را داخل در شورا كند.اما عمر به او گفت: كار را به دست كسى نخواهد سپرد كه شمشير به روى‏پيغمبر (ص) كشيده است .#1 و مقصودش زمان كفر عمرو بن عاص بود.

در آغاز، عباس از على (ع) خواست تا داخل شورا نشود، اما امام گفت: اولا از شقاق هراس دارد، ثانيا بايد ثابت شود كه آن سخن عمر كه مى‏گفت قوم شما رضايت به جمع شدن نبوت و خلافت در يك خاندان نمى‏دهند درست نيست.#2 زمانى كه تركيب شورا روشن شد نظر امام على (ع) آن بود كه كار به عثمان خواهد رسيد، تحليل امام اين بود: عثمان و من در اين جمع هستيم و از اكثريت بايد متابعت شود.سعد مخالفت با ابن عم خود عبد الرحمن بن عوف [كه هر دو از بنى زهره بودند] نخواهد كرد.عبد الرحمن نيز شوهر خواهر عثمان است و با يكديگر اختلاف نخواهند داشت و عبد الرحمن او را بر خواهد گزيد؛ #3 در اين صورت حتى اگر دو نفر باقى مانده، يعنى طلحه و زبير با من باشند سودى نخواهد داشت، زيرا جمع سه نفرى آنان به دليل حضور ابن عوف ترجيح دارد.#4 افزون بر اين، در بين عثمان و عبد الرحمان بن عوف، از زمان پيامبر (ص) عقد برادرى وجود داشت.# 5

عبد الرحمان اعلام كرد كه خود خواستار خلافت نيست، ديگران نيز به طور طبيعى در معرض خلافت نبودند، از جمله سعد كار را به ابن عوف واگذار كرد جز آنكه گفت: عقيده او اين است كه على برتر از عثمان است؛ #6 بنابر اين امر منحصر در على (ع) و عثمان شد.در اينجا بود كه واقعيت شقاق جامعه آشكار گرديد: قريش و غير قريش.بايد دانست مقصود از قريش در اينجا، «قريش سياسى» است كه شامل بنى هاشم نمى‏شود.به روايت طبرى، عبد الرحمن چند شب پياپى به مشورت پرداخت.تمامى امراى لشكر و اشراف‏مردم او را به انتخاب عثمان توصيه كردند .#1 پس از گذشت سه روز، صبحگاهى مردم در مسجد گرد آمدند.عبد الرحمن در جمع حاضر شد به روايت زهرى، ابن عوف گفت كه در اين باره از مردم پرس و جو كرده و آنان، هيچ كس را با عثمان برابر نمى‏دانند.#2 طبرى مى‏گويد: در آن حال عمار بن ياسر فرياد زد: اگر مى‏خواهى «مسلمانان» گرفتار اختلاف نشوند على را انتخاب كن.مقداد بن اسود نيز گفت: عمار راست مى‏گويد.عبد الله بن سعد بن ابى سرح [شخصيت مطرود رسول خدا (ص)] گفت: اگر مى‏خواهى «قريش» اختلاف نكنند، عثمان را برگزين.طبرى مى‏افزايد: «بنى اميه» و «بنى هاشم» به گفتگو با يكديگر پرداختند.#3 عمار و مقداد جانبدار بنى هاشم بودند.عمار در مسجد گفت: مردم! خداوند ما را به پيامبر خود كرامت بخشيد و با دين او ما را عزيز گردانيد؛ چرا اين «امر» را از «اهل بيت» او دور مى‏گردانيد؟ در اين حال شخصى از بنى مخزوم [كه در جاهليت همپيمان بنى اميه بودند و ابوجهل و خالد بن وليد از آن طايفه‏اند] گفت: [و او همان عبد الله بن سعد است‏] اى عمار! تو از محدوده خودت تجاوز كردى! امارت قريش به تو چه ارتباطى دارد؟ # 4

در اين وقت عبد الرحمن، على (ع) را صدا كرد و گفت: با خدا ميثاق و تعهد مى‏دارى كه اگر بر سر كار آمدى به كتاب خدا، سيره رسول خدا و سيره شيخين عمل كنى! امام فرمود: اميد آن دارم كه در محدوده علم و توانايى [بلاذرى: و اجتهاد] خودم عمل كنم.#5عبد الرحمن، عثمان را صدا كرد و او شرايط ابن عوف را پذيرفت.بدين ترتيب عبد الرحمن، عثمان را به خلافت برگزيد و با او بيعت كرد.على (ع) گفت: تو عثمان را برگزيدى تا خلافت را به تو باز گرداند.#1 شاهد اين كلام امام آن بود كه زمانى كه عثمان بيمار شد؛ در آن لحظه، كاتب خود را فرا خواند و گفت: عهدى براى خلافت عبد الرحمان پس از من بنويس و او نوشت.#2 بعدها عثمان بهبودى يافت موضوع عهدنامه منتفى شد و ميان او و ابن عوف دشمنى پديد آمد.

مقداد گفت: من نديده‏ام كه چنين رفتارى را اهل بيت پيامبرى (ص) پس از پيامبرشان بشود؛ من از «قريش» تعجب دارم كه چگونه مردى را كه هيچ مردى را عالم‏تر و عادل‏تر از او نمى‏شناسم چنين رها مى‏كنند.و على (ع) فرمود: مردم، نگاهشان به «قريش» است و قريش نگاهش به «خاندانهاى» خود.اگر بنى‏هاشم سر كار آيند، هميشه سر كار باقى خواهند ماند اما آنان مى‏توانند خلافت را در خاندانهاى خود بگردانند.طلحه كه همان روز به مدينه رسيد گفت: آيا «قريش» به عثمان راضى هستند؟ گفتند: آرى! و او نيز بيعت كرد.مغيرة بن شعبه به ابن عوف گفت: كار درستى كردى كه عثمان را برگزيدى، و به عثمان گفت: اگر جز تو انتخاب مى‏شد ما راضى نمى‏شديم؛ عبد الرحمن او را متهم به دروغگويى كرد.#3 روايت ديگرى از طبرى، حكايت از سخن گفتن هر يك از افراد شورا در مسجد دارد.در سخنان امام على (ع) آمده است: «ما خاندان نبوت، معدن حكمت، امان اهل زمين و نجات براى طالب نجات هستيم» .#4 امام برخورد ابن عوف را در مطرح كردن سيره شيخين «خدعه» دانست.#5 راوى: پاى عمرو بن عاص را در اين خدعه دخيل دانسته، اماروشن است كه بدون ابن عوف، چنين كارى ممكن نبوده است.

عباس بر اين باور بود كه شورا به گونه‏اى ترتيب يافته كه خلافت عثمان نتيجه آن خواهد بود؛ او به همين دليل، از على (ع) مى‏خواست تا وارد شورا نشود.#1 ابن ابى الحديد مى‏گويد : عمر از آن شش نفر پرسيد: آيا همگى طالب خلافت‏اند؟ زبير گفت: آرى؛ وقتى تو به خلافت رسيده باشى مرتبه و سوابق ما در «قريش» كمتر از تو نيست.جاحظ مى‏گويد: اگر زبير يقين به مرگ عمر نداشت، جرأت نمى‏كرد چنين سخنى را در برابر او بگويد.#2 بنا به نقل همو، زبير جانبدار على (ع) بوده است‏#3 و طلحه به لحاظ آنكه از بنى تميم و ابن عم ابوبكر بود جانب عثمان را كه ضد بنى هاشم بود گرفت.# 4

بنا به نقل ابن عباس، عمر اهل شورا را تهديد كرد كه، اگر با يكديگر اختلاف كنند، معاويه بر آنان غلبه خواهد كرد، آن زمان معاويه در شام بود.#5 پس از پايان بيعت، امام به خانه بازگشت در حالى كه عمار چنين مى‏گفت:

يا ناعى الاسلام قم فانعه*قد مات عرف و أتى منكر# 6

با تمام شدن بيعت با عثمان در آخرين روز ذى حجه سال 23 هجرى، او بر منبر رسول خدا (ص) جاى گرفت.تفاوتى كه در اينجا، ميان او و خلفاى پيش از وى بود اين كه ابوبكر يك پله پايين‏تر از پله‏اى نشست كه رسول خدا (ص) بر آن جاى مى‏گرفت، و عمر يك پله پايين‏تر از پله ابوبكر؛ عثمان بر خلاف آن دو، بر پله‏اى نشست كه رسول خدا (ص) مى‏نشست.#1 وقتى روى منبر نشست نتوانست سخن بگويد.لختى تأمل كرد و سپس گفت: شما به امام عادل بيش از امام سخنران نياز داريد.آنگاه از منبر فرود آمد و به خانه رفت.# 2

نخستين اقدام او در گذشتن از قصاص عبيد الله بن عمر بود.او سه نفر را كه شامل هرمزان ايرانى و زن و فرزندان ابولؤلؤ بودند، به اتهام دست داشتن در قتل عمر پدرش كشت؛ عثمان به عنوان حاكم از قصاص وى درگذشت و آن را تبديل به ديه كرد و در برابر اعتراضات معترضين، مقاومت كرد.#3 خلافت عثمان را بايد آغاز خلافت امويان دانسته مى‏شود.ابن اعثم از زبان ابن عوف او را «عميد بنى اميه» ناميده است.#4 بنى اميه از جاهليت خيال سرورى داشتند .ابوبكر جوهرى مى‏گويد: وقتى با عثمان بيعت شد، ابو سفيان گفت: اين «امر» در دست تيم [طايفه ابوبكر] قرار گرفت؛ در حالى كه ربطى به آنان نداشت؛ بعد از آن در دست [قبيله‏] «عدى» قرار گرفت كه دورتر و دورتر بود.اكنون به منزلگاه خود باز گشته و قرارگاه خويش را باز يافته است؛ او خطاب به عثمان و بنى‏اميه گفت: آن را در ميان خود مورثى كرده ميان فرزندان خود بگردانيد، هيچ بهشت و جهنمى در كار نيست.#5 به روايت مسعودى، عمار كه خبر اين سخن ابوسفيان را شنيده بود، در مسجد برخاسته و به اعتراض پرداخت.به دنبال او مقداد نيز چنين كرده از منصرف ساختن «امر» از اهل بيت (ع)، اظهار نگرانى كرد.#6 ابن عساكر نيز نقل كرده كه ابوسفيان به عثمان گفت: اجعل‏الأمر أمر الجاهلية.#1 البته اين شواهد، عقيده ابو سفيان را نشان مى‏دهد نه عقيده عثمان را؛ اما به هر روى اميد ابوسفيان براى بازگشت تسلط امويان، به خلافت عثمان است.خلافت او آغاز قدرتمندى اشرافيت قريش است لذا گفته‏اند كه محبوبيت او نزد قريش بيش از عمر بوده است.#2 در واقع نزاع عالم اسلام پس از رسول خدا (ص) درگيرى معيارهاى اسلام با قبيله‏اى بود.پيروزى قريش، به منزله پيروزى معيارهاى قبيله‏اى تلقى مى‏شد و گرچه اين پيروزى در دوره دو خليفه نخست، آميخته با معيارهاى اسلامى بود، اما آن را مى‏بايست موقتى تلقى كرد زيرا قريش، به طور حقيقى با خلافت عثمان سر كار آمدند.

عثمان بر خلاف آنچه شايع است به هيچ عنوان خليفه ضعيفى نبوده و از همان ابتدا قدرتمندانه به اداره امور پرداخت.قتل وى توسط اصحاب رسول خدا (ص) و ديگر معترضان، به معناى آن نبود كه او از قدرت كافى برخوردار نيست، بلكه به آن دليل بود كه مخالفت بر ضد وى چندان اوج داشت كه او و يارانش نمى‏توانستند آن را كنترل كنند.همين طور، سپردن كارها به دست كسانى چون مروان و يا ديگر افراد خاندان سفيانى، به معناى ضعف او نبود، بلكه او اساسا در انديشه سپردن خلافت به بنى‏اميه بوده و اين كارها را مقدمه‏اى براى اموى كردن تمام امور سياسى انجام مى‏داد.از قضا وى به گمان خود زيركانه عمل كرد، زيرا در شش سال نخست خلافت، بسيار آرام عمل كرده و كوشيد تا موقعيت خود را مستحكم كند.پس از آن در نيمه دوم خلافت بود كه سياستهاى اصلى خويش را آشكار كرد و به تدريج به ايجاد دگرگونى در ساختار سياسى مناطق مختلف پرداخت.وى در اين اقدامات خود در آغاز از حمايت قريش برخوردار بود.در برابر مى‏كوشيد تا سهم همه آنان را حفظ كند.اما در نيمه دوم، كار وى قدرت بخشيدن به طايفه خاص اموى شد.اين امر خشم برخى از قريش را نيز برانگيخت.وى كارها را از دست كسانى چون عمرو بن عاص گرفت و به دست عبد الله بن سعد بن ابى سرح سپرد.حاكم كردن افراد خاندان اموى بر شهرها، خشم بسيارى را برانگيخت و مردم را به مرور به شورش بر ضد وى واداشت.

مهمترين مسأله دوره وى يكى فتوحات و ديگرى و مهمتر از آن بررسى همين شورش بر اوست كه تأثير بسيار مهمى در عالم اسلامى داشته و بيشترين اختلافات بعدى عالم اسلام، برخاسته ديدگاههاى مسلمانان درباره عثمان و مخالفان او است.

در اينجا بايد به بيان چند نكته پرداخت:

اول آنكه از اين زمان خلافت در دست خاندان اموى كه چهره سياسى قريش بودند قرار گرفت .در اين زمان عثمان نماينده آنان به شمار مى‏آمد و آنان علاقه فراوانى به عثمان داشتند .در مثل گفته‏اند: أحبك و الرحمن حب قريش عثمان، #7 به خداى رحمان سوگند، تو را آن چنان دوست دارم كه قريش عثمان را دوست مى‏داشت.در برابر، قريش با على (ع) دشمنى داشت و همين عثمان بود كه به على (ع) مى‏گفت: گناه من چيست كه قريش تو را دوست نمى‏دارد.#8 البته اين بار، شاخه‏اى از قريش سر كار آمد كه در سطح‏اشرافيت قرار داشت؛ در حالى كه زمان ابوبكر و عمر چنين نبود؛ عمر گرچه فردى ثروتمند بود، #1 اما زندگى اشرافى نداشت.با اين وجود، عثمان يك اشرافى با سوابق اسلامى بود.#2 و بدين ترتيب حكومت قدم به قدم به سمت حاكميت اشرافيت قريشى و شدت بهره‏گيرى از معيارهاى قبيله‏اى در انتخاب خليفه‏#3 جلو مى‏رفت.گفته‏اند كه در همان لحظه انتخاب، ابو سفيان به عثمان گفته بود: اجعل الأمر، أمر الجاهلية؛ «امر» را «امر جاهلى» قرار بده، و البته مقصودش چيزى جز خلافت نبود.#4 گفتيم كه شرط قريشى بودن هنوز شرط فقهى نبوده و اظهار اينكه به حديث الائمة من قريش استناد شده، با اين سخن عمر كه آرزوى زنده بودن سالم مولى حذيفه را مى‏كرد تا او را جانشين خود كند، سازگارى ندارد و اين مسأله كه از نظر عمر شرط قريشى بودن معتبر نبوده، انتقادى است كه شيعه از آغاز مطرح مى‏كرده است.# 5

نكته دوم اينكه شورا و مشورت در امر خلافت براى نخستين بار مطرح شد.اين شورا در دو جهت بود: يك جهت آن، همين چهار چوبه شوراى شش نفره بود كه از سران قريش بودند و كار خلافت جز در دست آنان قرار نمى‏گرفت.ضوابط اين انتخاب را عمر معين كرده، و پايه آنرا اكثريت و اقليت قرار داده‏#6 و در حالت تساوى، كفه ترازو را به سمت سه نفرى كه ابن عوف در آن بود سنگين‏تر كرد.از جهت ديگر، مشورت ابن عوف با مردم مطرح است كه گفته‏اند چندين شب ادامه داشت.البته ابن عوف به دليل خويشاوندى در انتخاب عثمان متهم بود و اين مشاوره مى‏توانست پوششى براى آن به شمار آيد.به‏علاوه، آن دو، عقد اخوت با يكديگر داشتند، درست همانطورى كه ابوبكر و عمر چنين عقد اخوتى با يكديگر داشتند.لازم به يادآورى است كه بعدها، ميان عثمان و ابن عوف اختلاف پديد آمده و در حالى كه ابن عوف كتك مفصلى از سوى عاملان عثمان خورد، با نارضايتى از وى، از دنيا رفت.#1 آنچه اهميت دارد نقش «شورا» است.در حالى كه شورا تنها در ميان شش نفر برگزيده بود، اما همين مقدار راه حل جديدى براى انتخاب يك نفر از ميان شش نفر محسوب شد.چنين شيوه‏اى، نوعى شوراى محدود در ميان چند نفر نخبه قريشى است، به طورى كه كسى به جز آنان حق مداخله نداشت.تأثير اين شيوه در دوره‏هاى بعدى، در ميان برخى از مخالفان امام على (ع)، و نيز در ميان زبيريها كه ضد امويان بودند، ديده شده است.ما در جاى خود ياد خواهيم كرد.

نكته سوم در ارتباط با مسأله بيعت بود.پس از بيعت ابن عوف و ساير اعضاى شورا، على (ع) همچنان ايستاده بود و بيعت نمى‏كرد.ابن عوف به او گفت: بيعت كن و الا گردن تو را خواهم زد؛ امام از خانه بيرون رفت؛ اصحاب شورا در پى او رفته و به آن حضرت گفتند: بايع و الا جاهدناك؛ بيعت كن و الا با تو جهاد خواهيم كرد؛ آنگاه امام همراه آنان آمده و با عثمان بيعت كرد.#2 اين مسأله‏اى است كه مورد انتقاد واقع شده است.#3 در آنجا مقداد از على (ع) سؤال كرد: آيا اهل مقاتله است تا آنان نيز او را كمك كنند؟ امام فرمود: با كمك چه كسى با آنان جنگ كنم؟ عمار نيز چنين سخنى را مطرح كرد.#4 اين بر اساس اين گفته عمر بود كه هر كس از بيعت تخلف كرد گردن او را بزنند.پيش از اين اشاره كرديم كه عمر از آن كسانى بود كه معتقد به گرفتن بيعت، به زور بود#5 ـ بر خلاف آنچه به ابوبكرمنسوب است ـ .براى عمر قابل پذيرش نبود كه كسانى در پى ايجاد تفرقه و شقاق باشند؛ او در همان آغاز كه افراد شورا را معين كرد، اظهار داشت اگر همه شما متفقا يك نفر را انتخاب كرديد و يك نفر با شما مخالفت ورزيد او را بكشيد.#1 بعدها خواهيم ديد كه امام پس از روى كار آمدن، حاضر نشد از كسانى كه حاضر به بيعت نبودند، به زور بيعت بگيرد.

آخرين نكته آن كه يكى از آثار جانبى شورا آن بود كه كسانى را كه در شورا بودند در هوس خلافت انداخت.به نظر عمر افراد شورا، اين امتياز را داشتند كه هر كدام به خلافت برسند و اين توقعى را در آنان ايجاد مى‏كرد.گذشت كه زبير در حضور عمر بدو گفت: وقتى تو به خلافت برسى، ما نيز مى‏توانيم خليفه باشيم، چون از نظر قريشى بودن و سوابق كمتر از تو نيستيم.#2 طبيعى بود كه اين شورا توقع بيشترى را در آنان ايجاد كند؛ بى دليل نبود كه عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه در تلاش بودند تا خود را در اين جمع وارد كنند.نتيجه چنين توقعى، ايجاد آشوبهاى بعدى و نيز مخالفتهايى بود كه با عثمان و سپس در برابر على (ع) پيش آمد.تحليل معاويه اين بود كه شوراى عمر سبب اختلاف ميان مسلمانان شده چرا كه طلحه، زبير و سعد بن ابى وقاص، چنين پنداشتند كه لياقت خلافت دارند#3 شيخ مفيد نيز درباره سعد بن ابى وقاص مى‏نويسد: او شخصا كسى نبود كه خود را برابر با على (ع) بداند؛ اما از زمانى كه در شورا وارد شد، احساسى در او پديد آمد كه اهليت خلافت را دارد، و همين بود كه دين و دنياى او را خراب كرد.#4 ابن ابى الحديد از استاد خود چنين تحليلى را نقل كرده كه هر يك از اعضاى شورا در درون خود چنين احساسى را پيدا كردند كه زمينه خلافت و ملك را دارند؛ اين امر آنان را همچنان به خود مشغول مى‏داشت تا كار به اختلافات بعدى رسيد.#5 در جنگ جمل، طلحه به على (ع) مى‏گفت: از خلافت كناره‏گير تا كار را به «شورا» واگذار كنيم.او افزود: ما هم در شورابوديم، اكنون دو تن درگذشته‏اند كه تو را نمى‏خواسته‏اند، ما نيز سه نفر هستيم؛ و على پاسخ داد كه بايد پيش از بيعت چنين مى‏گفتيد، اما اكنون كه بيعت كرده‏ايد بايد وفادار بمانيد.# 1

هدف پژوهش بررسی اوضاع سیاسی – اجتماعی عصر خلافت عثمان و همچنین بررسی اوضاع حکومت اسلامی در آستانه خلافت علی(ع) است. جمع اوری و اطلاعات از طریق مطالعه و فیش نویسی از منابع تاریخی دست اول و نسبتاً قابل وثوق میباشد. نحوه تنظیم و تدوین مطالب بدین ترتیب می باشد که این رساله به سه بخش تقسیم شده است. بخش اول: نگاهی گذرا به زندگینامه عثمان دارد که ذیل دو فصل بدان پرداخته شده است، فصل اول سیر زندگی عثمان تا پایان خلافت عمر را دربر دارد و فصل دوم از جریان قتل عمر و انتخاب شورای موقت شروع و پس از توضیح در مورد چگونگی به خلافت رسیدن عثمان و موضوع علی(ع) در برابر آن با ارائه تحلیلی موشکافانه از ساختار شورای منتخب عمر، پایان می یابد. در بخش دوم وضعیت سیاسی و اجتماعی دوره دوازده ساله خلافت عثمان در پنج فصل شرح داده شده است. در فصل اول درباره اقدامات اولیه عثمان پس از رسیدن به حکومت سخن گفته شده و در فصل دوم سیر فتوحات در این دوره بررسی شده است. در فصل سوم فعالیتهای مهم فرهنگی و اجتماعی خلیفه سوم نظیر جمع آوری قرآن توضیح داده شده و فصل چهارم به مهمترین مبحث این پژوهش که سیاستهای اقتصادی عثمان است اختصاص یافده و در فصل پنجم نحوه عملکرد برخی کارگزاران مشهور خلیفه سوم نقل و نقد شده است. و آخر الامر در بخش سوم به جریان شورش علیه عثمان در قالب سه فصل پرداخته شده است. در فصل اول ریرشه ها و علل عمده قیام مردم تحت چهار عنوان: بدعتها، بی عدالتیها، برخورد با صحابه پیامبر و عملکرد بنی امیه، مورد بحث و بررسی قرار گرفته و در فصل دوم نقش محرکان اصلی و چگونگی تشدید بحران و محاصره خانه عثمان و قتل خلیفه شرح و بسط داده شده است و فصل سوم نیز به بیان مواضع برخی صحابه در، قتل عثمان اختصاص یافته است. در پایان خلاصه ای از کل مطالب پژوهش و نتیجه گیری از آن، ارائه شده است.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s